تبلیغات
یک پنجره به این زندگی
منوی اصلی
یک پنجره به این زندگی
  • dr zohreh جمعه 15 تیر 1397 08:07 ب.ظ نظرات ()
    سلام زندگی

    نمی دونم چی هستی
    یه جریان همیشگی تو وجود من 
    یا یه دریای پرتلاطم 
    که مدام باید توش دست و پا بزنم

    هر روز منو به چالش میکشی
    هر روز یه درس جدید
    هر روز یه امتحان جدید

    اگه جایی رو یاد نگیرم
    برمیگردونی نو همون جا
    همه چی رو تکرار میکنی 
    از اول...دوباره و دوباره...
    فهمیدی؟ نه؟ از اول!

    و حالا میخوام به جای جنگیدن 
    و قلای بیهوده با تو
    باهات همراه بشم
    هم جریان
    هم راه
    هم آوا

    دستمو بگیر تا با هم این سفرو بریم
    خسته تر از اونم که بتونم
    تنهایی تمومش کنم


    آخرین ویرایش: جمعه 15 تیر 1397 08:13 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh پنجشنبه 17 خرداد 1397 10:31 ب.ظ نظرات ()
    یه شبایی هم هست خسته و ناامیدی...
    از هم چی... از همه جا...
    میشینی کنار خودت
    دستتو میگیری
    قلب تو نوازش میکنی
    خودتو دلداری میدی...
    کم کم آروم میشی
    کم کم جون میگیری

    ماها آدم آهنی نیستیم
    خسته میشیم...نفس کم میاریم
    عیب نداره
    وایستا و یه نفسی تازه کن...
    با قلبت حرف بزن...اون همیشه کنارت میمونه
    همیشه راه درست رو نشونت میده
    آروم که شدی برگردد به میدون
    دوباره شروع کن و بجنگ

    زندگی جریان داره زهره...
    نذار ناامیدی فلجت کنه
    یه روز این سفر به آخر میرسه
    جوری زندگی کن که اون روز حسرتی نخوری عزیزم
    من همیشه کنارتم

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 خرداد 1397 10:50 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh چهارشنبه 2 خرداد 1397 09:33 ب.ظ نظرات ()
    این روزها بعد از دو تا امتحان سنگین اطفال و قلب که حسابی شیره وجودمو مکیدن! وارد ماه رمضون شدم و سیکل خواب و بیداریم به شدت بهم خورده و دعا دعا می کنم بتونم بعد افطار یکی دو ساعتی درس بخونم! (غرغروونه)
    خلاصه اینکه اگه راهی میشناسین که بشه ماه رمضون درس خوند بمن هم بگین...قربونتون


    یکی از رویاهام اینه که یه روز دختردار بشم و دخترمو جوری تربیت کنم که بهترین خودش باشه...
    دختر عزیز من...قهرمان زندگی خودش باشه...
    دلم میخواد قوی ترین باشه...محکم ترین و با اعتماد به نفس ترین...
    نترسه ، نلرزه از هیچی...از هیچ کس...
    بهش بگم دخترم...عزیزکم...نازنینم...من همیشه کنارتم و پشتتم...
    از هیچی نترس...برو دنبال رویاهات...برو نگران هیچی هم نباش...
    کمکش کنم به آرزوهاش برسه...نه اینکه آرزوهاشو قیچی کنم...
    ایشالا که بتونم...ایشالا که بتونه...

    شما ارزشمندید هرجا که باشید و هرکاری که بکنید
    به صداهای مزخرف گوش ندید که تو این جامعه مردسالار دارن خسته و خسته ترتون میکنن...
    به این فکر کنید شاید یه روز دختر دار شدید...شاید یه روز وصله تن تون خواست پاشو بذاره تو این جامعه گل و بلبل...
    امیدوارم اون روز بتونم به دخترم بگم...عزیزکم من همه تلاشمو کردم اینجا رو جای قشنگتری کنم برات...برو و زندگی کن...آزاد و رها...

    پ.ن.1.خوشحالی یعنی وقتی تو گوگل سرچ کنی "یک پنجره به این زندگی" و وبلاگ خودت رو اولین رتبه ببینی!!! یعنی به حد ذوق مرگی می رسی!!!
    پ.ن.2.التماس دعا
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 خرداد 1397 10:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 02:46 ب.ظ نظرات ()
    یکی از دلایلی که اینجا رو خیلیییی دوست دارم اینه که میتونم حرفمو بزنم بدون اینکه هییچ ترس و حس بدی پشتش باشه...
    میتونم خودم باشم و از خودم بگم...
    میتونم وبلاگ و نوشته های آدمهایی که تقریبا هم فکریم پیدا کنم و بخونم و بگم خدایا شکرت یه نفرم مثل من فکر میکنه!!!
    آخرین ویرایش: سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 03:20 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh جمعه 21 اردیبهشت 1397 07:25 ب.ظ نظرات ()
    دیشب شب خیلی سختی بود برام... ناامیدی داشت بند بند وجودمو می خورد...
    گاهی امیدوار و باانگیزه بودن تو شرایطی که زندگی از چپ و راست بهت سیلی میزنه غیرممکنه!
    استرس مثل نقل و نبات تو زندگی هامونه و بدبیاری پشت بدبیاری میاد سر کشورمون...
    یه خواهشی دارم...
    با پر کردن بقیه خودمونو خالی نکنیم...
    یه حرفی هست برا شما مثل جوکه یا کاملا بی اهمیته... برا مخاطب تون مثل خنجر تو قلبش فرو میره و تیر میکشه...
    خلاصه حواستون جمع کنید به کی...تو چه شرایطی...چی میگین

    درسته دیشبو از دست دادم ولی امروز صبح دوباره چند تا کلیپ انرژی مثبت دیدم...هدف هامو مرور کردم...یه نفس عمیق کشیدم و دوباره شروع کردم!
    یادم میمونه که امید من تنها سرمایه زندگی مه...و بزرگترین سلاحم برای جنگیدن تو زندگی....
    هیچی نباید امیدمو از من بگیره...نه فکرای پوچ و نه حرفای مفت بقیه

    روزتون خوش

    Image result for how got you get hit and keep moving

    آخرین ویرایش: سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 02:45 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 06:18 ب.ظ نظرات ()
    گاهی وقتها تو زندگی اتفاقای کوچیکی میفته که خیلی بزرگن اگه بهشون دقیق بشی...
    اگه خوب فکر کنی و چشماتو نبندی و رد بشی...
    اگه تو گذر زمان گم نکنی خودتو و اونقدر غرق روزمرگی نشی که زندگی از یادت بره...

    اینجانب دو روزه سرما خوردم...یه رینوویروس ساده!
    ولی چشمتون روز بد نبینه در حد مرگ حالم بد بود!
    نمی دونم چرا و چطوری یه ویروس ساده منو اینجوری انداخت...ولی بد انداخت!
    تو این دو روز مطلقا مهم نبود من کی ام، هدفم تو زندگی چیه، چقدر پول دارم، چه جایگاهی دارم،  برجام چی میشه، ترامپ چی میگه و... و... و...
    فقط از خدا میخواستم دوباره سلامتی مو بدست بیارم... دوباره حالم خوب شه...
    تا حالا فکر کردین ارزش یه بدن صحیح و سالم چنده؟ همین سرپا وایستادن و راه رفتن آرزوی چند هزار تا آدمه؟؟؟
    هزار بارم خداروشکر کنیم کمه...خیلی کم...

    شاید این برای من یه تلنگر بود...که حواسم رو جمع کنم...امروز دانشجو ام دو روز دیگه میشم پزشک...
    مریض هامو عابر بانک نبینم و با دردشون دلم بلرزه...خودمو بذارم جاشون و ببینم چی توقع دارن از من...
    یادم باشه اگه هیچ کس خوبیهامو نبینه خدا که هست...
    هر زحمتی که تو این راه برای یاد گرفتن بکشم ارزشمنده...پس از جون و دل مایه بذارم...

    یادت باشه زهره هیچ وقت وجدان و روح تو نفروش...که هرچقدر هم بگیری کمه

    تنتون سالم....دلتون خوش

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 06:41 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh شنبه 15 اردیبهشت 1397 03:47 ب.ظ نظرات ()
    سلام خدمت زهره 10سال آینده!

    امروز دلم میخواد بنویسم از سختی ها و استرس های امروزم...شاید به نظر گله و شکایت بیاد ولی اینطور نیست! این کار دو تا فایده داره اول اینکه 10 سال دیگه که برگردم و نوشته های وبلاگم رو بخونم یادم میفته از کجا به کجا رسیدم و دوم اینکه یخورده ازاین فاز دپرس الانم در میام!

    روزی که تصمیم گرفتم پزشکی بخونم به معنی واقعی کلمه خام بودم!خام خام ها! تو ذهنم خودمو پروفسور سمیعی و حسابی می دیدم که اومده تا قله های ترقی رو مثل جت طی کنه!

    آخرین ویرایش: شنبه 15 اردیبهشت 1397 04:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 05:47 ب.ظ نظرات ()
    به نام خدای مهربون
    و
    سلامی به گرمی بهار 97

    امروز 9 اردیبهشته...تقریبا یه ماهه نیومدم اینجا حسابی دلم تنگش بود

    این چند وقته نشستم دو دو تا چهارتا کردم با خودم!...متوجه شدم این سبک از ادامه دادن پروژه شادی خیلی برام سخته! اینکه گریچن رابین باشم و مثل اون بنویسم خیلی برام جذاب نیست...من باید زهره باشم...خود خود زهره!
    و برنامه ام برای ادامه وبلاگ امسال اینه که روزنوشت بنویسم و از نکته های کوچیکی که هر روز از زندگی یاد میگیرم بگم براتون..به این امید که نوشته هام هرچند کوچیک به زیباتر شدن زندگی شما و خودم کمک کنه و البته مطالب پزشکی که یاد میگیرم هم کم کم میذارم

    دیروز که هدف های بزرگ بزرگمو!!! مرور می کردم با خودم میگفتم ولی زهره تو این مسیر باید یه سری ارزشها داشته باشی که ازشون کوتاه نیای...وقتایی که خودمو مرور می کنم می بینم یه جاهایی خطا میرم و بی سروصدا عقب میکشم که یعنی من نبودم! ولی بعدش اونقدر حالم بد میشه که نگو...دیگه منم آدمیزادم فرشته نیستم که...اما نمی خوام اینجوری ادامه بدم...
    نشستم و یه ارزش هایی برا خودم نوشتم که تحت هییچ شرایطی ازشون کوتاه نیام :

    1-هیچ وقت دروغ نگویم ،
    تحت هیچ شرایطی ،  حتی اگر شرایط به ضرر من تغییر کند.

    2-  هیچ وقت به هیچ کس آسیب نرسانم ، تحت هیچ شرایطی ، حتی اگر شرایط به نفع من باشد.

    3- خودم باشم و به خودم اعتماد کنم...کاری را انجام دهم که قلبا به درستی آن ایمان دارم .

    4- همان گونه با دیگران رفتار کنم که توقع دارم با من رفتار کنند.

    5- سخت تلاش کنم و همیشه از خودم بپرسم چگونه از زهره دیروز سخت کوش تر باشم.

    6- به کسی تکیه نکنم و امید نداشته باشم و آنقدر قوی باشم که تکیه گاه دیگران شوم.

    7- درد ها ،غصه ها، استرس ها و رنج هایم را با دیگران مطرح نکنم ، خودشان به اندازه خودشان دارند!!! به جای گدایی محبت لحظات به یادماندنی از خودم برایشان خلق کنم.

    8- هرگز غیبت نکنم و تمرکزم را روی زندگی خودم بگذارم.

    9- هیچ کس را جز خودم قضاوت نکنم تحت هیچ شرایطی.

    10-  هرگاه خسته شدم و خواستم دست از تلاش بردارم دو برابر کار کنم.

    11- عاشق خدا، خودم و افراد مهم زندگیم باشم.


    میدونم حس میکنید یه کم لوس و شعار گونه اند!! ولی به تک تک اینا رسیدم تو زندگیم...اینا ارزشهایی اند که بایدد حواسم بهشون باشه...شاید ارزشهای شما فرق دارن


    خب امروز دیگه خیلی پرحرفی کردم! بریم به ادامه درس و برس مون برسیم

    منتظر پست های زندگی فوق هیجانی من باشید

    9 اردیبهشت 97

    آخرین ویرایش: یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 06:31 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh چهارشنبه 1 فروردین 1397 11:05 ب.ظ نظرات ()

    سال نو می شود. زمین نفسی دوباره می کشد.

    برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند و پرنده های خسته بر می گردند

    و در این رویش سبز دوباره…من…تو…ما…کجا ایستاده اییم.

    سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟

    زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و …سال نو مبارک .

    سلام بر وبلاگ کوچیکم و خوانندگان عزیز...شروع یه سال جدیدتون خیلی خیلییی مبارک!

    عجب دنیای کوچیکی...انگار همین دیروز بود که نوروز سال 96 رو جشن می گرفتیم دور هم! چقدر زمان زود میگذره...

    تو این پست میخوام یه کتاب معرفی کنم که زندگی مو عوض کرد...یجورایی زیر و روم کرد!
    ملت عشق از الیف شافاک

    و در ادامه از ماه سوم پروژه شادی میگم براتون!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 1 فروردین 1397 11:36 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh چهارشنبه 23 اسفند 1396 02:40 ب.ظ نظرات ()
    سلام وبلاگ عزیزم و خواننده های عزیزتر
    امروز روز آخر بخش قلب بود...امتحانم نداشتیم و رفت برا بعد...دعا کنین تو عید درس بخونم!!!
    خلاصه که خیلی زود گذشت....اصلا نفهمیدم چطور شد!مثل برق و باد گذشت!...از کل صداهای قلب یه سوفل هولوسیستولیک رو خوب یاد گرفتم!
    امروز که تو ccu می چرخیدم برا خودم، یه ایده بامزه تو ذهنم اومد! ممکنه هیچکدوم از پیرمرد و پیرزن های بستری اینجا عاشق هم بشن؟...مثلا تو نگاه اول همو ببینن و دل شون بره!...با هم از بچه هاشون،نوه هاشون بگن...از تنهایی...از عشق...
    بعد یکی شون بره برای عمل قلب و زیر عمل بمیره...تو یه روز عاشق بشن و تو یه روز همو از دست بدن!چه دردناک...اونی که مونده چند صباح آخر عمرشو به عشق از دست رفته ش فکر میکنه و احتمالا هیچ وقت بچه هاش نمیفهمن چطورشه که بعد بیمارستان اینجور ساکته...
    یا اینکه هردو تا سالم و سلامت مرخص بشن و برن دنبال هم و بهم برسن...و این چند صباح آخرو عشقولانس بگذرونن!
    غیرممکن نیست! شاید هزاران بار این اتفاق افتاده باشه...پیرزن پیرمردهایی که قلبشون لرزیده و نمیدونن چیکار کنن ...
    عشق پیری یه معصومیت خاصی توشه...دیگه رسیدی به اخر زندگی....چیزی از طرفت نمیخوای،هیچ انتظار خاصی نداری...فقط عشقه تا آخر عمر...

    کسی چه میدونه شاید یه روزی یه کتاب ازش نوشتم!

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 اسفند 1396 02:56 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh یکشنبه 20 اسفند 1396 09:52 ب.ظ نظرات ()
    سلام به وبلاگ عزیزم و خواننده های عزیزتر...

    راستش این چند وقته خیلی استرس های روحی داشتم...بلاتکلیف و سردرگم و پشیمون...
    خسته بودم و دلم میخواست دق دلی مو سر این وبلاگ بی زبون خالی کنم و درجا حذفش کنم!
    شاید بگی چه ربطی داره...منم نمیدونم ولی اینجور وقتا به سرم میزنه همه چی رو بهم بریزم!
    همین که میهن بلاگ رو آوردم نظر حنانه رو خوندم که نوشته بود "دارم پروژتو دنبال میکنما!"
    مرسی حنانه...دوست مجازی که کیلومترها از من دوری...کامنت تو یه نور امیدی رو تو دلم روشن کرد...این روزا رو پروژه متمرکز نبودم دوستم...از تنبلی و بی انگیزگی بود یا فشار روحی نصفه نیمه و پشیمونی و عذاب وجدان...نمیدونم...
    ولی ادامه میدم...بیخیال گذشته...آینده رو بچسب!

    راستی امروز تولدم بود...پایان بیست و دومین سال زندگیم رواین کره خاکی...نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت!...اگه امید به زندگی رو 79 سال در نظر بگیریم 55 سال دیگه وقت دارم!...چقدر کار باید بکنم!چقدر وقت کمه و آرزو های من زیاد...

    خدایا به همه ما بنده هات جرات آرزوهای بزرگ داشتن و اراده تلاش و رسیدن به اونا رو بده!...شکرت...هزار هزار بار شکرت 
    و در آخر از عزیزترین آدم زندگیم میگم که خیلی دوستت دارم...کاش حتی نصف تو عاشق باشم...
    آخرین ویرایش: یکشنبه 20 اسفند 1396 10:14 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh چهارشنبه 16 اسفند 1396 10:55 ب.ظ نظرات ()
    خب از پروژه شادی همین قدر خبر، که دارم ریز به ریز هدف های زندگی مو می نویسم!...تو هر زمینه ای!
    یکم سخته راستش...یه جاهایی جاه طلب میشم یه جاهایی محافظه کار!
    به خودم میگم تو حالا شروع کن و ادامه بده به نوشتن... بالاخره این هدف ها هم بالا پایین میشن ... الان مهم اینه بدونی کجا میخوای بری  زهره عزیز من!

    برای هم خیلی دعا کنیم
    از خدا برای همه آدم های روی کره زمین عشق و انرژی مثبت میخوام!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 اسفند 1396 11:06 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh چهارشنبه 16 اسفند 1396 04:18 ب.ظ نظرات ()
    به نام آنکه هستی نام ازاو یافت ، فلک جنبش ، زمین آرام از او یافت

    دیروز مصاحبه ای تو آپارات دیدم که پر از انگیزه و انرژی شدم! پیشنهاد می کنم شما هم حتما ببینید:

    مصاحبه محمدپیام بهرام پور موسس مجموعه مثبت یک در برنامه کلید آپارات

    آدم تعجب میکنه که چطور ممکنه تو سن 24 سالگی یه نفر تا این حد موفق و پولدار بشه؟ مگه میشه مگه داریم؟

    و نکته خیلی قشنگ ماجرا اینه که ایشون همه این موفقیت ها رو با تمرین و تلاش خودش بدست آورده و مطلقا از هیچی همه چی ساخته....از بی پولی هاش میگه...از ساعات طولانی کارش و اینکه چقدر روی فن بیان و آموزش خودش کار کرده!...من که در حد بمب انرژی گرفتم!

    زندگی مشترکشون هم خیلی عشقولانه و بی ریا بود....کاش منم بتونم همچین زندگی ساده و بی شیله پیله ای داشته باشم

    بازم میگم این مصاحبه رو از دست ندید

    "امروز کارهایی انجام می دهم که دیگران حاضر نیستند انجام بدهند تا فردا کارهایی را انجام دهم که دیگران قادر نیستند انجام دهند! "



    پی  نوشت: همین الان از اتاق فرمان اشاره می کنند که قالب وبلاگمون عوض شده!!
    چطور بید؟

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 اسفند 1396 10:52 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh یکشنبه 13 اسفند 1396 02:39 ب.ظ نظرات ()
    به نام خداوند عشق و زیبایی

    سلام وبلاگ عزیزم و خواننده های عزیز تر!
    13 روز از اسفند میگذره و من تو این مدت در جستجوی هدف و یه ایده برای پست ماه دوم پروژه شادی بودم!

    راستش دروغ چرا خیلی هم رو این موضوع متمرکز نبودم... 

    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اسفند 1396 03:24 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh یکشنبه 6 اسفند 1396 07:21 ب.ظ نظرات ()
    به نام حضرت دوست

     سلام دوستای خوبم

    پروژه شادی به راهه و من در حال نوشتن!
    راستش خیلی سخته نوشتن همه چیز...خوب ، بد...دوست داری یا نداری...وقتی به بعضی ویژگی هام فکر میکنم به کل از خودم نا امید میشم!
    وضعیت مالی که اصلا داغونم کرد

    جایی که هستم کجا و جایی که میخوام باشم...
    ولی به خودم میگم زهره هنوز زوده برای ناامید شدن...قوی باش عزیزم...خیلی قوی



    پی نوشت : برای هم از خدا آرامش بخوایم...خیلیییی زیاد

    آخرین ویرایش: یکشنبه 6 اسفند 1396 07:26 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2