تبلیغات
یک پنجره به این زندگی
منوی اصلی
یک پنجره به این زندگی
  • dr zohreh جمعه 23 شهریور 1397 09:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خدمت دوستان مجازی گل! عصر زیبای جمعه تون بخیر

    کلی موضوع برا نوشتن تو سرم داره میچرخه از اینستاگرام،یوتیوب،این روزها،خودم،محرم و... اما تصمیم گرفتم از نویسنده ای بگم براتون که این روزا حسابی دید منو نسبت به رابطه عاطفی عوض کرده...
    نمیدونم متاهلین یا مجرد یا مثل من در آستانه ازدواج!
    چند وقت پیش این کتابو تو کتابخونه دیدم و تصمیم گرفتم بخونمش...باید بگم فوق العاااده بود!
    من یکی دو بار مشاور رفتم اما هیچ کس مثل باربارا دی آنجلیس تو کتاب "رازهای درباره عشق ورزیدن" برام مسئله عشق رو باز نکرده بود...انگار داشت حرف دل خودمو میگفت و راه حلهای عملی فوق العاده ای می داد!
    خیلی وقتها از رابطه تون خسته ای و نمی دونی چرا...چون از احساست بهش نگفتی...باربارا ریز به ریز میگه ای احساسات چی اند،باید بگی یا نه،چجوری بگی اصلا!
    وقتی میخوندم از لحظه لحظه ش لذت بردم نمی دونم چجوری یه نفر اینقدر میتونه تو رابطه استاد باشه و ریزه کاری ها رو بدونه و راهکار بده! اگه ایران بود و حق مشاوره ش 2 میلیونم بود به در  و دیوار میزدم و پول جور می کردم میرفتم پیشش قطعا!
    الانم دارم کتاب دومم ازش رو میخونم "آیا تو آن نیمه گمشده ام  هستی؟"...از اون فوق العاده تره!!!

    یوقتایی به خودم میگم اگه قبل از آشنایی مون این کتاب رو خونده بودم چقدررر بهتر بود...خیلی جاها خیلی اشتباها رو نمی کردیم و بهتر همدیگه رو درک می کردیم...
    حتی اگه تا آخر عمرت قصد ازدواج نداری این کتابو بخون دوست من...روح تو جلا میده...هیچ کس نمی دونه کی عشق سراغش میاد!


    *راستی اولین اجرام رو توی کلاس روی صحنه بردم!...از ترس مرردم و زرت و زورت یادم میرفت و از روی متن نگاه می کردم...با همه ی اشکالام استاد و بچه ها عاااشق اجرام شدن و کلییی تشویقم کردن

    *درسم میخووونم بععلههه! این روزا DVD های دکتر گرجی داخلی رو گوش میدم عاالییین...مخصوصا برای منی که تو بخش داخلی هیچی نفهمیدم درست!...آیا میدونستین من اسفند پره دارممم

    *چقدر نوشتن دلنشینه!

    *توصیه میکنم لینک زیر یه نگاهی بندازن:
    http://www.1pezeshk.com/archives/2018/09/practice-makes-you-perfect.html


    روزتون خوش
    پنج شنبه شب 23 شهریور 1397

    آخرین ویرایش: جمعه 23 شهریور 1397 09:40 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh جمعه 16 شهریور 1397 07:30 ب.ظ نظرات ()
    سلامی مجدد به گرمی تابستون

    عجب تابستون داغی شد خدایی!!! واقعا هیچ وقت تصوری از دلار 15 هزار تومنی تو زندگیم نداشتم!
    البته بعد این همه مدت نیومدم که پست اقتصادی بذارم دوستان نگران نباشید
    چند وقت پیش یه ویدئو دیدم از گرنت کاردون که از اهمیت پول میگفت...به قول خودش ما روی سیاره ای زندگی می کنیم که دو تا قانون ثابت برای حیات داره...اول جاذبه بعدیش پول!

    تا چند وقت پیش تو دنیای پول و اقتصاد غرق شده بودم! اینقدر که حرص می خوردم چرا من پول ندارم و فلانی و چنانی داره و به راههای پول درآوردن فکر می کردم و کتابهاشو میخوندم و...
    اما چند روزیه خودمو آزاد کردم از این فضا!
    میدونی زندگی خیلی کوتاه تر از اونه که با فکر کردن به نداشته هات لحظه لحظه شو بسوزونی...مهم اینه تا میتونی تلاش کنی و از تلاشت لذت ببری و بقیه شو بسپاری به خدا...
    بالاخره یه روزی پولدارم میشی و به چیزای دیگه هم میرسی...اما این روزای بی پولی برنمیگردن تا زندگی شون کنی!
    راستش تلنگر واقعی رو وقتی خوردم که عکسی رو دیدم...دو تا قرص داری..اگه قرمز رو بخوری برمیگردی به 10 سالگیت با دانش و تجربه امروزت...اگه آبی رو بخوری میری به 45 سالگیت با 50 میلیارد تومن پول...کدوم رو انتتخاب میکنی؟

    واقعا کدوم؟؟
    .
    از ته دلم خواستم قرص قرمز رو بخورم...کیف و خوشی دوره نوجوونی رو با هیچیییی تو دنیا عوض نمی کنم...اون موقع قدرشو ندونستم...روزای طلایی شادی که منتظر تموم شدنشون بودم...من بچه پردردسر و ماجراجویی نبودم...آسته میرفتم و برمیگشتم و سرم تو کتاب بود...اما تک تک لحظات دبیرستان کیف می کردم و شاد بودم...خیلی چیزا نداشتم ولی بازم شاد بودم...کاش بتونم اون شادی رو برگردونم به زندگیم...کاش بتونم یبار دیگه بی خیال دنیا و همه غم و غصه ها بشم و از لحظه هام لذت ببرم



    * دو هفته آینده بیکارم و میخوام داخلی ها رو بخونم و خلاصه کنم...6تا کتاب و 14 روز...میتونم بنظرتون؟

    *مائده عزیز که گفته بودی از بیمارستان بگم...تا اول مهر اندر تعطیلاتم و نیستم متاسفانه... اما می نویسم از اتفاقات خوشایند و ناخوشایندش...ممنونم از توجهت

    *میرم که لذت ببرم از همین نفسی که میاد و میره...از همین لحظاتی که در گذره و ازش غافلم... زندگی  تون شاد

    جمعه 16شهریور 1397


    آخرین ویرایش: جمعه 16 شهریور 1397 08:18 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh پنجشنبه 18 مرداد 1397 11:48 ب.ظ نظرات ()
    یه سلام خندوانه ای به خواننده های عزیز وبلاگم!

    گفتم خندوانه ای چون همین الان بیخ گوش اینجانب تلویزیون داره خندوانه، استنداپ متین رو نشون میده...نمی دونم چرا میبینمش یاد جاستین بیبر میفتم!!!

    خب از عشق جدیدمون بگیم! به قول بزرگان هنر اجرا!
    تو کلاس میشینی استاد از ویژگی های یه مجری خوب میگه و میگه و میگه...تو هم میگی خب اینو که دارم، اینو کم کم یاد میگیرم، اینم خوراک منه اصلا...بابا اصلا من مجری به دنیا اومدم خودم نمی دونستم! تلویزیون اومدم که بترکووونمت!!
    بسی خیال خااام!! 
    دیروز سرچ کردم تو نت که تست مجری گری چطوریه اصلا!
    جاتون خالی بعد دیدن ویدئو هاش گفتممم یااا خدااا!! من یک دهم اینا هم اجرا بلد نیستم که
    ازون افتضاح تر وقتی بود که خواستم برا خواهرم اجرا کنم!!!
    چشمتون روز بد نبینه هیی میزدم زیر خنده!....بعدشم به خودم میگفتم نه خداوکیلییی!!!
    خیلی سخته از پوست خودت در بیای بشی یکی که بینندگان توی خونه خوششون بیاد...
    واقعا برا من که سخته حس کنم دارم ادای یکی دیگه رو درمیارم و خودم نیستم!
    و نکته بعدیش حرف زدنه...صدام خیلی باید قوی و رساتر از این بشه...بیانم هزااار برابر باید بهتر بشه و....

    البته قرار نیست من مجری تلویزیون بشم! ولی قراره از این کلاس یه چی یاد بگیرم که به درد زندگیم بخوره...ایشالا

    شب و روزتون خوش دوستای مجازی من
    روز نوشت به تاریخ پنج شنبه 18 مرداد 1397


    پ.ن.1.ایشالا از فردا کم کمو مطالب کلاسمو میذارم رو وبلاگ شاید به دردتون بخوره
    پ.ن.2. اگه کسی تجربه ای چیزی داره ممنون میشم راهنماییم کنه تو این زمینه!
    پ.ن.3. سوالی که از این ببعد هر روز و هر لحظه باید از خودم بپرسم اینه که...الان من چیکار کنم بهتره؟چجوری بهتر و بهتر بشم؟...و تمرکزمو بذارم رو جزییات زندگیم که می تونم تغییر بدم...شما هم امتحانش کنین خیلی حالتون بهتر میشه!

    آخرین ویرایش: جمعه 19 مرداد 1397 12:12 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh سه شنبه 16 مرداد 1397 09:17 ق.ظ نظرات ()
    سلامی به گرمی مرداد تابستون!

    این روزای من خیلی متفاوت و قشنگ شدن! دوست دارم یخورده براتون بحرفم!
    بعد از 4 ماه از عید بخش سنگین اطفال و عفونی به پایان رسید و حدود یک ماه و نیم تعطیلی دارم که اصلا باورش برام سخته!!
    روزی که رشته پزشکی رو انتخاب می کردم هیچ وقت فکرنمی کرم تا این حد به جنون برسم گاهی ااوقات!...عزیزانی که انتخاب رشته می کنند خواهشا تا ته همه چیزو ببینند و مثل من با چشم بسته نیان تو میدون!
    اینکه میگن پزشکی کار هر کسی نیست واقعا راست میگن... باید خیلی خیلیییی از خودت و زندگیت بگذری...همانند یک موجود نجیب درس بخونی و به سرعت نووور یاد بگیری و تا میتونی مریض ببینی و بیخیال بیرون رفتن و خوش گذروندن و مهمونی هات بشی و البته یجوری مهارتهای ارتباطی رو هم یاد بگیری!!!
    نمی خوام گله و شکایت کنم...هنوزم اگه برگردم عقب پزشکی رو انتخاب می کنم...هنوزم عاشقشم متاسفانه

    و اما اتفاق بامزه ای که افتاد برام...یه روز عصر مادر گرام اومد تو اتاق و گفت زهره بلند شو کلاس گویندگی داری ساعت 5! 
    من اینجوری بودم !!! آخه من؟؟؟گویندگی؟؟چه شباهتی داریم ما؟؟؟
    گویا صبحش رفته بود داداش کوچیکم رو ثبت نام کنه خجالتش بریزه، دیگه اونجا تصمیم گرفته اسم منم بنویسه خودجوش!!!
    منم همینجوری بیکار و بی حوصله بودم گفتم برم یکم حال و هوام عوض بشه...
    وقتی رفتم بعد جلسه اول اصلا به طرز عجیبی عاااشق مجری گری شدم! یجورای همه ی علاقه های من که تو پزشکی نبود تو مجری گری بود!
    کتاب خوندن....حرف زدن...نوشتن...تعامل با آدمها...و...و...و...
    انگار گمشده ای داری که پیدا کردیش! این دقیقا حس من بود و هست
    البته میشه هم اسمشو گذاشت جوگیری...که کاملا طبیعیه!
    و عملکرد من تو این دوره نشون میده با خودم چند چندم و چیکارم...فعلا که مجری شدن رفته تو لیست اهدافم
    برام دعا کنید

    روزنوشت به تاریخ سه شنبه 16 مرداد 97

    پ.ن. دوستای خوبم هیچ وقت از زندگی نامید نشین و با قدرت ادامه بدین...همیشه یه نوری ته تونل تاریک هست...فقط جلو برین!
    پ.ن.2. پیشنهاد می کنم تو سایت بیشتر از یک نفر ثبت نام کنید و دوره نیلوفر مردابش رو گوش بدین...فووق العاااده س و به شدت مرهم روحمونه برای این روزای سخت





    آخرین ویرایش: سه شنبه 16 مرداد 1397 10:41 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh جمعه 15 تیر 1397 08:07 ب.ظ نظرات ()
    سلام زندگی

    نمی دونم چی هستی
    یه جریان همیشگی تو وجود من 
    یا یه دریای پرتلاطم 
    که مدام باید توش دست و پا بزنم

    هر روز منو به چالش میکشی
    هر روز یه درس جدید
    هر روز یه امتحان جدید

    اگه جایی رو یاد نگیرم
    برمیگردونی نو همون جا
    همه چی رو تکرار میکنی 
    از اول...دوباره و دوباره...
    فهمیدی؟ نه؟ از اول!

    و حالا میخوام به جای جنگیدن 
    و قلای بیهوده با تو
    باهات همراه بشم
    هم جریان
    هم راه
    هم آوا

    دستمو بگیر تا با هم این سفرو بریم
    خسته تر از اونم که بتونم
    تنهایی تمومش کنم


    آخرین ویرایش: جمعه 15 تیر 1397 08:13 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh پنجشنبه 17 خرداد 1397 10:31 ب.ظ نظرات ()
    یه شبایی هم هست خسته و ناامیدی...
    از هم چی... از همه جا...
    میشینی کنار خودت
    دستتو میگیری
    قلب تو نوازش میکنی
    خودتو دلداری میدی...
    کم کم آروم میشی
    کم کم جون میگیری

    ماها آدم آهنی نیستیم
    خسته میشیم...نفس کم میاریم
    عیب نداره
    وایستا و یه نفسی تازه کن...
    با قلبت حرف بزن...اون همیشه کنارت میمونه
    همیشه راه درست رو نشونت میده
    آروم که شدی برگردد به میدون
    دوباره شروع کن و بجنگ

    زندگی جریان داره زهره...
    نذار ناامیدی فلجت کنه
    یه روز این سفر به آخر میرسه
    جوری زندگی کن که اون روز حسرتی نخوری عزیزم
    من همیشه کنارتم

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 خرداد 1397 10:50 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh چهارشنبه 2 خرداد 1397 09:33 ب.ظ نظرات ()
    این روزها بعد از دو تا امتحان سنگین اطفال و قلب که حسابی شیره وجودمو مکیدن! وارد ماه رمضون شدم و سیکل خواب و بیداریم به شدت بهم خورده و دعا دعا می کنم بتونم بعد افطار یکی دو ساعتی درس بخونم! (غرغروونه)
    خلاصه اینکه اگه راهی میشناسین که بشه ماه رمضون درس خوند بمن هم بگین...قربونتون


    یکی از رویاهام اینه که یه روز دختردار بشم و دخترمو جوری تربیت کنم که بهترین خودش باشه...
    دختر عزیز من...قهرمان زندگی خودش باشه...
    دلم میخواد قوی ترین باشه...محکم ترین و با اعتماد به نفس ترین...
    نترسه ، نلرزه از هیچی...از هیچ کس...
    بهش بگم دخترم...عزیزکم...نازنینم...من همیشه کنارتم و پشتتم...
    از هیچی نترس...برو دنبال رویاهات...برو نگران هیچی هم نباش...
    کمکش کنم به آرزوهاش برسه...نه اینکه آرزوهاشو قیچی کنم...
    ایشالا که بتونم...ایشالا که بتونه...

    شما ارزشمندید هرجا که باشید و هرکاری که بکنید
    به صداهای مزخرف گوش ندید که تو این جامعه مردسالار دارن خسته و خسته ترتون میکنن...
    به این فکر کنید شاید یه روز دختر دار شدید...شاید یه روز وصله تن تون خواست پاشو بذاره تو این جامعه گل و بلبل...
    امیدوارم اون روز بتونم به دخترم بگم...عزیزکم من همه تلاشمو کردم اینجا رو جای قشنگتری کنم برات...برو و زندگی کن...آزاد و رها...

    پ.ن.1.خوشحالی یعنی وقتی تو گوگل سرچ کنی "یک پنجره به این زندگی" و وبلاگ خودت رو اولین رتبه ببینی!!! یعنی به حد ذوق مرگی می رسی!!!
    پ.ن.2.التماس دعا
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 خرداد 1397 10:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 02:46 ب.ظ نظرات ()
    یکی از دلایلی که اینجا رو خیلیییی دوست دارم اینه که میتونم حرفمو بزنم بدون اینکه هییچ ترس و حس بدی پشتش باشه...
    میتونم خودم باشم و از خودم بگم...
    میتونم وبلاگ و نوشته های آدمهایی که تقریبا هم فکریم پیدا کنم و بخونم و بگم خدایا شکرت یه نفرم مثل من فکر میکنه!!!
    آخرین ویرایش: سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 03:20 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh جمعه 21 اردیبهشت 1397 07:25 ب.ظ نظرات ()
    دیشب شب خیلی سختی بود برام... ناامیدی داشت بند بند وجودمو می خورد...
    گاهی امیدوار و باانگیزه بودن تو شرایطی که زندگی از چپ و راست بهت سیلی میزنه غیرممکنه!
    استرس مثل نقل و نبات تو زندگی هامونه و بدبیاری پشت بدبیاری میاد سر کشورمون...
    یه خواهشی دارم...
    با پر کردن بقیه خودمونو خالی نکنیم...
    یه حرفی هست برا شما مثل جوکه یا کاملا بی اهمیته... برا مخاطب تون مثل خنجر تو قلبش فرو میره و تیر میکشه...
    خلاصه حواستون جمع کنید به کی...تو چه شرایطی...چی میگین

    درسته دیشبو از دست دادم ولی امروز صبح دوباره چند تا کلیپ انرژی مثبت دیدم...هدف هامو مرور کردم...یه نفس عمیق کشیدم و دوباره شروع کردم!
    یادم میمونه که امید من تنها سرمایه زندگی مه...و بزرگترین سلاحم برای جنگیدن تو زندگی....
    هیچی نباید امیدمو از من بگیره...نه فکرای پوچ و نه حرفای مفت بقیه

    روزتون خوش

    Image result for how got you get hit and keep moving

    آخرین ویرایش: سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 02:45 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 06:18 ب.ظ نظرات ()
    گاهی وقتها تو زندگی اتفاقای کوچیکی میفته که خیلی بزرگن اگه بهشون دقیق بشی...
    اگه خوب فکر کنی و چشماتو نبندی و رد بشی...
    اگه تو گذر زمان گم نکنی خودتو و اونقدر غرق روزمرگی نشی که زندگی از یادت بره...

    اینجانب دو روزه سرما خوردم...یه رینوویروس ساده!
    ولی چشمتون روز بد نبینه در حد مرگ حالم بد بود!
    نمی دونم چرا و چطوری یه ویروس ساده منو اینجوری انداخت...ولی بد انداخت!
    تو این دو روز مطلقا مهم نبود من کی ام، هدفم تو زندگی چیه، چقدر پول دارم، چه جایگاهی دارم،  برجام چی میشه، ترامپ چی میگه و... و... و...
    فقط از خدا میخواستم دوباره سلامتی مو بدست بیارم... دوباره حالم خوب شه...
    تا حالا فکر کردین ارزش یه بدن صحیح و سالم چنده؟ همین سرپا وایستادن و راه رفتن آرزوی چند هزار تا آدمه؟؟؟
    هزار بارم خداروشکر کنیم کمه...خیلی کم...

    شاید این برای من یه تلنگر بود...که حواسم رو جمع کنم...امروز دانشجو ام دو روز دیگه میشم پزشک...
    مریض هامو عابر بانک نبینم و با دردشون دلم بلرزه...خودمو بذارم جاشون و ببینم چی توقع دارن از من...
    یادم باشه اگه هیچ کس خوبیهامو نبینه خدا که هست...
    هر زحمتی که تو این راه برای یاد گرفتن بکشم ارزشمنده...پس از جون و دل مایه بذارم...

    یادت باشه زهره هیچ وقت وجدان و روح تو نفروش...که هرچقدر هم بگیری کمه

    تنتون سالم....دلتون خوش

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 06:41 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh شنبه 15 اردیبهشت 1397 03:47 ب.ظ نظرات ()
    سلام خدمت زهره 10سال آینده!

    امروز دلم میخواد بنویسم از سختی ها و استرس های امروزم...شاید به نظر گله و شکایت بیاد ولی اینطور نیست! این کار دو تا فایده داره اول اینکه 10 سال دیگه که برگردم و نوشته های وبلاگم رو بخونم یادم میفته از کجا به کجا رسیدم و دوم اینکه یخورده ازاین فاز دپرس الانم در میام!

    روزی که تصمیم گرفتم پزشکی بخونم به معنی واقعی کلمه خام بودم!خام خام ها! تو ذهنم خودمو پروفسور سمیعی و حسابی می دیدم که اومده تا قله های ترقی رو مثل جت طی کنه!

    آخرین ویرایش: شنبه 15 اردیبهشت 1397 04:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 05:47 ب.ظ نظرات ()
    به نام خدای مهربون
    و
    سلامی به گرمی بهار 97

    امروز 9 اردیبهشته...تقریبا یه ماهه نیومدم اینجا حسابی دلم تنگش بود

    این چند وقته نشستم دو دو تا چهارتا کردم با خودم!...متوجه شدم این سبک از ادامه دادن پروژه شادی خیلی برام سخته! اینکه گریچن رابین باشم و مثل اون بنویسم خیلی برام جذاب نیست...من باید زهره باشم...خود خود زهره!
    و برنامه ام برای ادامه وبلاگ امسال اینه که روزنوشت بنویسم و از نکته های کوچیکی که هر روز از زندگی یاد میگیرم بگم براتون..به این امید که نوشته هام هرچند کوچیک به زیباتر شدن زندگی شما و خودم کمک کنه و البته مطالب پزشکی که یاد میگیرم هم کم کم میذارم

    دیروز که هدف های بزرگ بزرگمو!!! مرور می کردم با خودم میگفتم ولی زهره تو این مسیر باید یه سری ارزشها داشته باشی که ازشون کوتاه نیای...وقتایی که خودمو مرور می کنم می بینم یه جاهایی خطا میرم و بی سروصدا عقب میکشم که یعنی من نبودم! ولی بعدش اونقدر حالم بد میشه که نگو...دیگه منم آدمیزادم فرشته نیستم که...اما نمی خوام اینجوری ادامه بدم...
    نشستم و یه ارزش هایی برا خودم نوشتم که تحت هییچ شرایطی ازشون کوتاه نیام :

    1-هیچ وقت دروغ نگویم ،
    تحت هیچ شرایطی ،  حتی اگر شرایط به ضرر من تغییر کند.

    2-  هیچ وقت به هیچ کس آسیب نرسانم ، تحت هیچ شرایطی ، حتی اگر شرایط به نفع من باشد.

    3- خودم باشم و به خودم اعتماد کنم...کاری را انجام دهم که قلبا به درستی آن ایمان دارم .

    4- همان گونه با دیگران رفتار کنم که توقع دارم با من رفتار کنند.

    5- سخت تلاش کنم و همیشه از خودم بپرسم چگونه از زهره دیروز سخت کوش تر باشم.

    6- به کسی تکیه نکنم و امید نداشته باشم و آنقدر قوی باشم که تکیه گاه دیگران شوم.

    7- درد ها ،غصه ها، استرس ها و رنج هایم را با دیگران مطرح نکنم ، خودشان به اندازه خودشان دارند!!! به جای گدایی محبت لحظات به یادماندنی از خودم برایشان خلق کنم.

    8- هرگز غیبت نکنم و تمرکزم را روی زندگی خودم بگذارم.

    9- هیچ کس را جز خودم قضاوت نکنم تحت هیچ شرایطی.

    10-  هرگاه خسته شدم و خواستم دست از تلاش بردارم دو برابر کار کنم.

    11- عاشق خدا، خودم و افراد مهم زندگیم باشم.


    میدونم حس میکنید یه کم لوس و شعار گونه اند!! ولی به تک تک اینا رسیدم تو زندگیم...اینا ارزشهایی اند که بایدد حواسم بهشون باشه...شاید ارزشهای شما فرق دارن


    خب امروز دیگه خیلی پرحرفی کردم! بریم به ادامه درس و برس مون برسیم

    منتظر پست های زندگی فوق هیجانی من باشید

    9 اردیبهشت 97

    آخرین ویرایش: یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 06:31 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh چهارشنبه 1 فروردین 1397 11:05 ب.ظ نظرات ()

    سال نو می شود. زمین نفسی دوباره می کشد.

    برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند و پرنده های خسته بر می گردند

    و در این رویش سبز دوباره…من…تو…ما…کجا ایستاده اییم.

    سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟

    زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و …سال نو مبارک .

    سلام بر وبلاگ کوچیکم و خوانندگان عزیز...شروع یه سال جدیدتون خیلی خیلییی مبارک!

    عجب دنیای کوچیکی...انگار همین دیروز بود که نوروز سال 96 رو جشن می گرفتیم دور هم! چقدر زمان زود میگذره...

    تو این پست میخوام یه کتاب معرفی کنم که زندگی مو عوض کرد...یجورایی زیر و روم کرد!
    ملت عشق از الیف شافاک

    و در ادامه از ماه سوم پروژه شادی میگم براتون!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 1 فروردین 1397 11:36 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh چهارشنبه 23 اسفند 1396 02:40 ب.ظ نظرات ()
    سلام وبلاگ عزیزم و خواننده های عزیزتر
    امروز روز آخر بخش قلب بود...امتحانم نداشتیم و رفت برا بعد...دعا کنین تو عید درس بخونم!!!
    خلاصه که خیلی زود گذشت....اصلا نفهمیدم چطور شد!مثل برق و باد گذشت!...از کل صداهای قلب یه سوفل هولوسیستولیک رو خوب یاد گرفتم!
    امروز که تو ccu می چرخیدم برا خودم، یه ایده بامزه تو ذهنم اومد! ممکنه هیچکدوم از پیرمرد و پیرزن های بستری اینجا عاشق هم بشن؟...مثلا تو نگاه اول همو ببینن و دل شون بره!...با هم از بچه هاشون،نوه هاشون بگن...از تنهایی...از عشق...
    بعد یکی شون بره برای عمل قلب و زیر عمل بمیره...تو یه روز عاشق بشن و تو یه روز همو از دست بدن!چه دردناک...اونی که مونده چند صباح آخر عمرشو به عشق از دست رفته ش فکر میکنه و احتمالا هیچ وقت بچه هاش نمیفهمن چطورشه که بعد بیمارستان اینجور ساکته...
    یا اینکه هردو تا سالم و سلامت مرخص بشن و برن دنبال هم و بهم برسن...و این چند صباح آخرو عشقولانس بگذرونن!
    غیرممکن نیست! شاید هزاران بار این اتفاق افتاده باشه...پیرزن پیرمردهایی که قلبشون لرزیده و نمیدونن چیکار کنن ...
    عشق پیری یه معصومیت خاصی توشه...دیگه رسیدی به اخر زندگی....چیزی از طرفت نمیخوای،هیچ انتظار خاصی نداری...فقط عشقه تا آخر عمر...

    کسی چه میدونه شاید یه روزی یه کتاب ازش نوشتم!

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 اسفند 1396 02:56 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • dr zohreh یکشنبه 20 اسفند 1396 09:52 ب.ظ نظرات ()
    سلام به وبلاگ عزیزم و خواننده های عزیزتر...

    راستش این چند وقته خیلی استرس های روحی داشتم...بلاتکلیف و سردرگم و پشیمون...
    خسته بودم و دلم میخواست دق دلی مو سر این وبلاگ بی زبون خالی کنم و درجا حذفش کنم!
    شاید بگی چه ربطی داره...منم نمیدونم ولی اینجور وقتا به سرم میزنه همه چی رو بهم بریزم!
    همین که میهن بلاگ رو آوردم نظر حنانه رو خوندم که نوشته بود "دارم پروژتو دنبال میکنما!"
    مرسی حنانه...دوست مجازی که کیلومترها از من دوری...کامنت تو یه نور امیدی رو تو دلم روشن کرد...این روزا رو پروژه متمرکز نبودم دوستم...از تنبلی و بی انگیزگی بود یا فشار روحی نصفه نیمه و پشیمونی و عذاب وجدان...نمیدونم...
    ولی ادامه میدم...بیخیال گذشته...آینده رو بچسب!

    راستی امروز تولدم بود...پایان بیست و دومین سال زندگیم رواین کره خاکی...نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت!...اگه امید به زندگی رو 79 سال در نظر بگیریم 55 سال دیگه وقت دارم!...چقدر کار باید بکنم!چقدر وقت کمه و آرزو های من زیاد...

    خدایا به همه ما بنده هات جرات آرزوهای بزرگ داشتن و اراده تلاش و رسیدن به اونا رو بده!...شکرت...هزار هزار بار شکرت 
    و در آخر از عزیزترین آدم زندگیم میگم که خیلی دوستت دارم...کاش حتی نصف تو عاشق باشم...
    آخرین ویرایش: یکشنبه 20 اسفند 1396 10:14 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2