دختر خوب سه شنبه 17 بهمن 1396 05:20 ب.ظ نظرات ()
و اینک دومین پست کتاب بخونی  و اولین به صورت درس و حسابی!
کتابی که تازگی ها خوندم و دوست داشتم بنویسم ازش
دنباله من پیش از تو...


وقتی من پیش از تو رو می خوندم واقعا عاشق این شخصیت ها شده بودم...ویل و لوییزا..حس لوییزا رو قشنگ  درک می کردم اما ویل رو نه زیاد...جوون مرفهی که چیزی نبوده که تو زندگیش نداشته باشه و همه لذت هایی که ما تو رویا می بینیم چشیده و رسیده به بن بستی که هیچ کارش نمیشه کرد...قطع نخاع تو یه تصادف و کوادری پلژی...و میخواد خودشو از این زندگی خلاص کنه...
 
اما لوییزا رو می فهمیدم...انگار خودمو تو شخصیتش می دیدم...میل به کشف دنیای بیرون داشت اما خودشو مدام سرکوب می کرد...اون به اندازه ویل پولدار و خوشبخت به دنیا نیومده بود و برای خرج زندگی و خانواده شون باید کار میکرد...باید بی خیال کالج میشد و...و...و...

حالا لوییزا مونده و زندگی...ویل دیگه نیست...جسمش مرده ولی یادش تو ذهن لوییزا زنده ست...انگار هست...ولی نیست...
حتی این لوییزا رو هم دوست دارم... اینجاست که با زندگی روبرو میشه...زندگی واقعی...دنیای واقعی...عشق دوباره...میل به دیدن دنیای جدید...و همراه جدیدی که کاینات براش فرستاده..لی لی دختر ویل که کسی از وجودش خبر نداشت حتی خود ویل!
نمی دونم چرا زندگی یوقتایی ما رو برمیگردونه به همونجایی که ازش اومدیم...چرا با همون آدمهایی روبرو میشیم که ازشون فرار می کردیم...
شاید یه درس هایی هست که می خواسته به ما بده و یاد نگرفتیم و دوباره برمون میگردونه و دوباره تکرار میشه همه چی...
واسه همینه که میگن تو هر اتفاق زندگی تون چه خوب و چه بد دنبال یه درس باشین...یه تجربه...افسوس و حسرت فایده ای نداره...این اتفاقا برای درس دادن به ما برامون پیش میان... میخوان یه چیزی یادمون بدن و ببرنمون بالاتر...خیلی خیلی بالاتر...

خلاصه اینکه این کتاب فوق العاده حس خوبی به من داد...حس روبرو شدن با زندگی...اینکه باید بتونم و میتونم...اینکه شرایط برا همه هست...تلخی و شکست اجتناب ناپذیره و باید از دلش با سربلندی بیرون اومد