dr zohreh چهارشنبه 23 اسفند 1396 03:40 ب.ظ نظرات ()
سلام وبلاگ عزیزم و خواننده های عزیزتر
امروز روز آخر بخش قلب بود...امتحانم نداشتیم و رفت برا بعد...دعا کنین تو عید درس بخونم!!!
خلاصه که خیلی زود گذشت....اصلا نفهمیدم چطور شد!مثل برق و باد گذشت!...از کل صداهای قلب یه سوفل هولوسیستولیک رو خوب یاد گرفتم!
امروز که تو ccu می چرخیدم برا خودم، یه ایده بامزه تو ذهنم اومد! ممکنه هیچکدوم از پیرمرد و پیرزن های بستری اینجا عاشق هم بشن؟...مثلا تو نگاه اول همو ببینن و دل شون بره!...با هم از بچه هاشون،نوه هاشون بگن...از تنهایی...از عشق...
بعد یکی شون بره برای عمل قلب و زیر عمل بمیره...تو یه روز عاشق بشن و تو یه روز همو از دست بدن!چه دردناک...اونی که مونده چند صباح آخر عمرشو به عشق از دست رفته ش فکر میکنه و احتمالا هیچ وقت بچه هاش نمیفهمن چطورشه که بعد بیمارستان اینجور ساکته...
یا اینکه هردو تا سالم و سلامت مرخص بشن و برن دنبال هم و بهم برسن...و این چند صباح آخرو عشقولانس بگذرونن!
غیرممکن نیست! شاید هزاران بار این اتفاق افتاده باشه...پیرزن پیرمردهایی که قلبشون لرزیده و نمیدونن چیکار کنن ...
عشق پیری یه معصومیت خاصی توشه...دیگه رسیدی به اخر زندگی....چیزی از طرفت نمیخوای،هیچ انتظار خاصی نداری...فقط عشقه تا آخر عمر...

کسی چه میدونه شاید یه روزی یه کتاب ازش نوشتم!