Awindow Tothislife چهارشنبه 30 آبان 1397 09:47 ق.ظ نظرات ()
یه سلام به زیبایی پاییز دوست داشتنی خدمت شما دوست عزیزی که این مطلب رو میخونی

تا حالا شده هم بترسی و هم لذت ببری؟
چه ترکیب احساسی عجیبیه!
امروز 30 آبانه...یعنی به همین سرعت 8 ماه از سال 97 من گذشت...و فقط 4 ما فرصت دارم که از این سال سرنوشت سازم استفاده کنم!
البته برای من که دانشجوی پزشکی ام همیشه آخر ماه مصادف بوده با امتحان پایان بخش از آموخته هام...کاش هر ماه که تموم میشد یه ارزیابی هم از خودم میکردم که به جز درس تو کدوم زمینه از زندگیم جلو رفتم؟؟
شاید اگه اینجوری به روزهام نگاه میکردم الان هزار درجه متفاوت تر بودم!
خب به قولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست!


ماه آبان رو خوب شروع کردم هم از نظر درسی هم روتین ها و ارتباطاتم...
اما وسطش یهو ول کردم همهچی رو! چرا واقعا؟؟
از یه جایی ببعدش دیگه...
- هر روز و هر شب هدفها رو ننوشتم...
- برای حفظ روتین ها به خودم سخت نگرفتم...حالا امروز 6 تا کلمه زبانتو نخونی فردا هم که وقت داریی 12 تا بخون!!!...خودمو گول زدم!
- با این بهونه که بسه درس و سختی یکم حالشو ببر با خونواده و بگرد و مهمونی و عروسی برو، خوش باش! به خودم سخت نگرفتم...
- هرچی دلم خواست تو این خندق بلا ریختم و هی تنبلی کردم و با این فکر که چیزی نخوردم که یه ذره به جایی نمیرسه!! کلی چاق شدم و صورتم جووش زد...
-کتاب نمی خوندم با این فکر که وقت ندارم ، حالا باشه برای بعد که وقت زیاده!! ولی اینستاگرام و یوتیوبم به راه بود و شاید روزی 4 ساعت وقتمو توش هدر میدادم...

هععیییی
راست میگن آدما وقتی به یه جایی میرسن فکر میکنن به همین راحتی میشه اون جایگاهشون رو حفظ کنن و دیگه یادشون میره برای اینکه به اونجا رسیدن چه کارهایی که نکردن...

این ماه...یعنی آذر 97 قراره به زهره سخت بگیرم...قراره بفهمه باید زحمت بکشه و درس بخونه و رژیمش رو رعایت کنه و روتین ها و عادت های سالم زندگیش رو بسازه...حتی اگه حسش نبووود!
دعا کنین بتونم



ببخشید که دیر به دیر میام و مینویسم و میخونم...دروغ چرا...گاهی واقعا می ترسم از نوشتن!
به این ترسم هم غلبه میکنم ایشالا
ممنون که نوشته های من رو دنبال میکنید...امیدوارم همیشه شاد و خندون باشید