dr zohreh چهارشنبه 4 بهمن 1396 12:47 ق.ظ نظرات ()
به نام دوست

سلام به وبلاگ دوست داشتنی خودم که آمار بازدید میلیونیش منو کشته!

روزها در گذرند و برنامه های پروژه شادی در حال اجرا!


از جمله اقداماتی که برای قدرتمند شدن انجام دادم بیشتر شامل ایجاد چالش و استرس میشن...دیروز که رفتیم بالا سر مریض استاد یه نفرو میخواست که معاینه انجام بده...من با اینکه نیم بند بلد بودم ولی به خودم گفتم زهره مهم نیست چی بشه یه چالش برا خودت بساز...با ترست از هرچیزی روبرو شو! از تفکر بچه ها...از تفکر استاد.. از تپق زدن...از هرچی می ترسی بذار اتفاق بیفته! و داوطلب شدم!!!
امروز هم سر راند همینطور سوالمو با این که پیش پا افتاده به نظر میومد پرسیدم...استاد گفت بیا جلو و با اعتماد به نفس رفتم!!!
فقط یه چیزی بلد بودم و استاد ازمون پرسید ولی اروم جواب دادم و بلند نگفتم...
هنوز با این تن پایین صدا درگیری دارم ولی تمرین های تقویت صدا همچنان در حال انجامن!!!

خب یکم از روزمره بگیم!
همگروهی های بخش اعصابمون از بچه های ورودی پایین ان...دومین بخش استاجری شونه...به طرز دوست داشتنی استرس دارن و نگران بخشن و مدام از ما میپرسن این چیه اون چیه و چیکار کنن??!!!
راستش خیلی حس جالبیه که با این بچه ها همگروهی شدیم...اینکه ما واقعا یه سال از استاجری مون گذشت!  با همه اتفاقات خوب و بد...یه سال بزرگتر شدیم...و من البته عاقل تر!!!
خیلی دوست دارم بگم تو این بچه ها یه نشونی از زهره یه سال پیش می بینم ولی نمی بینیم اصلا! من فوق العاده ساده تر و خجالتی تر و کلا شوت تر بودم
اما این جنب و جوششون رو دوست دارم!
بهم نیرو میده که با انرژی جلو برم...که حواسم باشه روز اول چرا اومدم این رشته...که حواسم باشه قبل از من چه همه دانشجو اومده و بعد من خواهد اومد و این وسط باید از خودم بپرسم من چه فرقی با بقیه دارم یا میخوام داشته باشم???

برای بار ششم کتاب کیمیاگر و دارم میخونم...فوق العادس...با هر جمله ش به فکر میری...مدام از خودت می پرسی پس من کیم بالاخره?افسانه شخصیم چیه?از زندگی چی میخوام???
و چه بهتر که این سوالا رو از خودت بپرسی...قبل از اینکه خیلی دیر بشه...

فعلا با اجازه من برم برگه شرح حالمو کامل کنم!!
شب تون قشنگ...روزتون پر هیجان!

3 بهمن 96