dr zohreh جمعه 6 بهمن 1396 09:27 ق.ظ نظرات ()
به نام دوست

سلام بر وبلاگ عزیزم!

روزها خیلی سریع میگذرن...خیلی خیلی...

یک هفته از اومدن به بخش اعصاب میگذره ولی اگه بخوام صادق باشم اصلا درست هیچی نخوندم مگه یکی دو تا مبحث...
انگار تا زور امتحان بالا سرم نباشه درس نمیخونم!!!
ولی دیشب که رفتم. کشیک اورژنس اعصاب تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم...
مریض ها میومدن با هزار امید و آرزو که مشکل شونو حل کنی...البته من که فقط استاجر بودم ولی قشنگ بار مسئولیت رزیدنت رو حس میکردم...
سکته...سردرد...سرگیجه...تشنج...حمله میگرنی...
و یه خانم که با درد شدید پا چپ و تورم یه طرفه اومده بود...بیچاره از درد به خودش میپیچید...رزیدنت داخلی هم به جای اینکه بفرسته سونو بشه و DVT رو رد کنه فرستاده بود برا اورژانس اعصاب!!!...یه ذره پیش خودش فکر نکرده بود اگه تو راه آمبولی کنه این بیچاره چطوری جواب خدا و وجدان خودشو میده!
این سیستم هزار و یک اشکال داره قبول ولی من دانشجو هم کم میذارم...
درس نمی خونم...از زیر شرح حال گیری در میرم...دقت نمیکنم...
یوقتایی فکر میکنم اگه خودم یه طوری بشم حاضرم بیام زیر دست خودم?
فکر کنم این سوالو باید تمام روز از خودم بپرسم تا یادم باشه اولین وظیفه من چیه...
خدایا ببخشید 
برا همه این کم کاری ها...که نه فقط به خودم که به خیلی ها آسیب میزنه...

از پروژه شادی بگم که ورزش نتونستم بکنم اصلا...تمرین صدا رو ادامه میدم ولی نتیجه ای نمیبینم...از کسی ناراحت نمیشم جدیدا...ولی همون ناراحتی های کم رو هم مینویسم که تو دلم چیزی نمونه!
خلاصه همچنان دست به عصا دارم به پیش میرم!

خدا جون خودت کمکم کن...
مرا هزار امید است و هر هزار تویی

6 بهمن 96