منوی اصلی
یک پنجره به این زندگی
  • Awindow Tothislife دوشنبه 19 آذر 1397 11:52 ب.ظ نظرات ()
    آذر ماه من در بخش روان پزشکی همی می گذرد!

    باید اعتراف کنم سخت ترین بخشیه که تا الان گذروندم! و قطعا قطعا رشته روان پزشکی نخواهم رفت!
    شاید بخشی از این حسی که دارم مربوط بشه به اینکه دخترم و حساس و اینا ولی کدوم پسریه که با اطمینان بگه دیدن این مریضها تاثیری روش نذاشتن؟؟
    قبل اومدن به بخش روان همش از بچه ها می شنیدم که کلیی می خندین درمونگاه روان و خوش میگذره! اما اینا ظاهر کاره!
    وقتی یه بیمار اسکیزوفرنی برات تعریف میکنه که با خدا حرف میزنه و نائب امام زمونه و هرچیییی هم گناه کنه بازم میره بهشت و و... اولش تو دلت ممکنه بخندی به حرفهاش ولی یه آگاهی میاد سراغت که این آدم بیماره! و این حرفهاییی که میزنه بیماریه! و اون خنده تبدیل میشه به تلخی تو دلت...
    وقتی یه خانم میانسال از اتفاقات زندگیش برامون گفت که ختم شده به این افسردگیی شدید اشک تو چشام جمع شده بود و کم مونده بود بغلش کنم بگم تو رو خدا غصه نخور فدای سرت اصلا درست میشه همه چی!!!
    وقتی بچه بود و 9 ساله مادرش خودکشی میکنه و ان تو خونه با 8 تا برادر و پدرش تنها میشه که یادش نمیاد زمانی بوده باشه که بدنش سیاه و کبود نشده باشه! تو سن کم (17 سالگی) به زور ازدواج میکنه...اوایل بچه دار نمیشده و تا 8 سال سر این قضیه هم از شوهرش کتک میخورده! و بچه اولش هم فوت میشه...هر کدوم از این اتفاقا یه آدمو میتونه از پا دربیاره چه برسه به همه ش کنار هم!

    و بیمارهایی که فوق العاده دیدنشون سخت بود ترنس ها بودن...پسری که روحش دختر بود...موهاشو رنگ می کرد و لاک میزد و صداش نازک و پر ادا بود! تمام مشاوره هاشو رفته و از دادگاه مجوز جراحی رو گرفته ولی دم آخر خانواده ش رضایت ندادن...یا دختری که روحش مرد بود...تمام وجودش بغض و غصه بود! میگفت نمی دونین چقدر سخته...وقتی تو جمع پسرام نگرانی و ترس دارم که اگه بفهمن دخترم چی؟ و وقتی تو جمع دخترا باشم نمی تونم تحمل کنم منو دختر ببینن!
    و جالبخ بدونین حتی بعد از عمل جراحی هم بسیارییی از اونها رضایت از جنسیت و اوضاع شون ندارن چه برسه به اینکه خانواده هم طرد شون کنه...

    اووووف!
    اگه بگم تو این یه ماه به اندازه کل استاجریم فشار روانی تحمل کردم دروغ نگفتم!
    به نظرم سخت ترین فشار روحی روانی بخش ها اول مال روانپزشکیه و بعد اطفال! هیچی سخت تر از دیدن یه بچه مریض روی تخت نیست!

    مراقب سلامتی تون باشین لطفا دوستای وبلاگی خودم...خیلی ممنون که به درد و دل های زهره در دوران افول خورشید استاجری گوش جان سپردید!
    روز و روزگارتون خوش

    دوشنبه 19 آذر 1397
    آخرین ویرایش: سه شنبه 20 آذر 1397 12:10 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife چهارشنبه 30 آبان 1397 09:47 ق.ظ نظرات ()
    یه سلام به زیبایی پاییز دوست داشتنی خدمت شما دوست عزیزی که این مطلب رو میخونی

    تا حالا شده هم بترسی و هم لذت ببری؟
    چه ترکیب احساسی عجیبیه!
    امروز 30 آبانه...یعنی به همین سرعت 8 ماه از سال 97 من گذشت...و فقط 4 ما فرصت دارم که از این سال سرنوشت سازم استفاده کنم!
    البته برای من که دانشجوی پزشکی ام همیشه آخر ماه مصادف بوده با امتحان پایان بخش از آموخته هام...کاش هر ماه که تموم میشد یه ارزیابی هم از خودم میکردم که به جز درس تو کدوم زمینه از زندگیم جلو رفتم؟؟
    شاید اگه اینجوری به روزهام نگاه میکردم الان هزار درجه متفاوت تر بودم!
    خب به قولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست!


    آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 آبان 1397 10:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife پنجشنبه 24 آبان 1397 01:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام وبلاگ عزیزم و وبلاگ خونای عزیز

    گاهی از خودم میپرسم چرا این وبلاگو راه انداختم?
    چرا یهو ولش کردم?
    چرا برگشتم?
    من که جرئت ندارم هنوز از هویت خودم بگم و تبلیغ کنم برا خودم??!!
    من که تا بازدید کننده ها از یه حدی بیشتر و کم تر میشه ترس تمام وجودمو برمیداره!
    من که وقتی یه مطلب میذارم با سلام و صلوات لیست کامنت ها رو میخونم و تاب نظر منفی ندارم!!
    نمیدونم واقعا...
    همه چی از کتاب پروژه شادی شروع شد که خیلی لذت بردم از این دید به وبلاگ نویسی...
    که بنویسم...که نوشته هامو بخونن...که دوستای جدید پیدا کنم...و ارتباط بگیرم و دیده بشم!
    دوست دارم خاص ترین لحظاتم رو بنویسم...خاص ترین اتفاقات...خاص ترین احساسات...
    ولی دنیای واقعی یه شکل دیگه س...
    خیلی خاص نیست! روزها و روزها میگذرن و انگار هییییچ اتفاقی نیفتاده...
    حداقل زندگی من معمولی تر از این حرفاست...
    شاید به نظر بیاد هر روز یه اتفاق هیجان انگیز تو بیمارستان و دیدن بیمارا و همکلاسی ها و استادا میفته...ولی نه...روزهای خاص هستن...اما بیشتر روزا معمولین!
    نمی دونم شاید زندگی همین باشه...
    تکرار روزهای معمولی و معمولی...تا وقتی که بخوابیم تو دو متر جا!
    یا اینکه روزهای معمولی رو خاص کردن...تا با لذت بخوابیم تو دو متر جا!!!

    امروزم برای من یه پنج شنبه معمولیه...صبح بیدار شدم،صبحانه خودم،اتاق بهم ریخته مو مرتب کردم و میرم ناهار بزنم و لشینم سر درس و مشق!
    یا باید فکر کنم یه پنج شنبه معمولی خاصه...چون یه روز دیگه اجازه نفس کشیدم دارم...یه روز دیگه فرصت دیدن عزیزانم رو دارم...یه روز دیگه فرصت تلاش کردن و درس خوندن برای رسیدن به رویاهام رو دارم...فرصت خندیدن...فرصت رویا دیدن و آرزو کردن...
     
    خدایا شکرت برای همه چی...هزار هزار بار شکرت...
    وقتی به فرصت ها و نعمتهایی فکر میکنم که میتونست تو این روز معمولی نباشه میفهمم امروز چقدر خاصه...من چقدر خاصم...و زندگی در عین بی رحمی چقدرقشنگه...

    دوستای من که این مطلب رو میخونید...امیدوارم نوشته های من یه جایی از زندگی به کارتون بیاد...من یه آدم معمولی خاصم! که تازه اول راه زندگیم و کلی آزمون و خطا منتظر منه...اینجا از زندگی معمولیم میگم...از روزمرگی هایی که خیلی معمولی خاصن!
    ممنون که وبلاگ منو دنبال می کنین...دوستتون دارم

    24 آبان 1397
    روز کتابخوانی!
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 24 آبان 1397 05:41 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife سه شنبه 1 آبان 1397 11:23 ب.ظ نظرات ()
    به نام خدایی که همیشه همین نزدیکی هاست و حواسش بهمون هست...
    سلام دوستای وبلاگی...خوشحالم که براتون می نویسم

    اگه یه روز حوصله هیچ نداشته باشین چیکار میکنین?!!
    امروز دقیقا برا من همون روز بود...
    خسته تر از همیشه...و داغون تر...
    نمی دونم شما چیکار میکنین حالتون خوب بشه...ولی من میخوابم...خوب به طرز عجیبی ذهنم رو آزاد میکنه از همه چی!اصلا وقتی بیدار میشم حس میکنم یه دکمه pause زدم و حالا دوباره با حوصله play میکنیم!!
    و راهکار دومم اینه که فیلم هایی که دوست دارم میبینم و باهاشون شاد و خجسته میشم!!!
    امروز pitch perfect2 و the greatest showman رو دیدم! عااشقم روحروحیه آمریكایی هام! تنها پیام همه فیلمهای هالیوودی قشنگی که دیدم یه کلمه بود برو دنبال ارزوهات... فکر کنم مهمترین کاری که تا زنده ایم باید انجام بدیم همینه...
    همیشه فکر میکنم و حساب و کتاب که اگر این کارو بکنم چی میشه و اون کارو بکنم چی ??...این مدت خیلی پر استرس و نگرانی بودم...
    شاید باید دنیا رو رها کرد و فقط به این فکر کرد که الان برای رسیدن به آرزو هام چیکار میتونم بکنم???
    نمیدونم شاید...
    چشامو میبندم و زهره ای رو میبینم که به همه ارزوهاش رسیده...
    نه صبر کن...
    شاید فقط باید از همین لحظه لذت برد...شاید باید شاد باشیم و حالشو ببریم!

    امیدوارم از زندگی تون لذت ببرین دوستای وبلاگی من
    1/8/1397
    آخرین ویرایش: سه شنبه 1 آبان 1397 11:35 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife پنجشنبه 26 مهر 1397 02:35 ب.ظ نظرات ()
    یه سلام سرد پاییزی ازاین نقطه دنیا!

    این روزا کسی نیست که از فضای مجازی دور باشه...برا بعضی هامون تاثیر این فضا مثبت بوده بعضی ها منفی....
    و برای من(به قول اهالی فن) SOCIAL MEDIA شده موتور انرژی!
    اینقدر که از آدمهای جورواجور در سرتاسر دنیا یاد گرفتم از آدمهای دور و برم چیزی عایدم نشده!
    دوست دارم به شما هم چندتا پیج خفن مورد علاقه ام رو معرفی کنم...

    اول از یوتیوب شروع میکنم! وقتی واردش شدم فوق العاده خفن تر از چیزی بود که فکرشو می کردم:

    • Grant Cardone
    سخنران و کارآفرین و نویسنده کتاب قانون 10x...درمورد کار و بیزینس و پول کلییی چیز ازش یاد گرفتم!
    • Melrobbins
    نویسنده کتاب قانون 5 ثانیه...علاوه بر اینکه با این قانون کلی تو زندگی جلو میفتین کلی نکته دیگه هم ازش یاد میگیرین که تو زندگی به درد میخورن
    • GARYVEE
    مثل گرنت کارآفرین و سخنران و  نویسندس با این تفاوت که اصلا بهش نمیاد! و یه صدای خاصی داره که حرفهاشو تاثیرگذارتر میکنه
    • THOMAS FRANK
    یه چنل درباره یادگیری و درس خوندن و موفق شدن تو کالج...فقط خیلی تند تند حرف میزنه یه جاهایی نمی فهممش!
    • RUBY GRANGER
    روبی با الهام از هرمیون گرنجر داستان هری پاتر چنل شو ساخته و کلی ویدیو درسی و خرخونی میذاره! اصلا پر از حس خوبه این دختر!
    • UNJADEDJADE
    جید هم مثل روبی ویدیو های درس خوندن میذاره ولی خب کنارش حرفهای روانشناسی و شاد بودن و... هم داره. چقدر خوبه تو این سن اینقدر فهمیده باشه آدم!
    • marie forleo
    عااشقشم! کارآفرین و مجری یه برنامه تلویزیونیه درمورد کارآفرینی کلا و مهارتهای زندگی. نکته خاصش شاد و خوشگل بودنشه!
    • lavendaire
    یه دنیا مطلب زیبا درباره رشد شخصی که آیلین چشم بادومی ساخته و همه شون به دل میشینن!

    و اما اینستاگرام های محبوب من:
    • beautybydrcar
    دکتر کاترین بگوویک جراح پلاستیک که یه جورایی قهرمان زندگی من شده
    • glvaay
    گلشید از سیاتل که کلی لایو های آموزشی درمورد مهاجرت میذاره
    • hana_zaheri
    حنای قصه که عاشق کشف ناشناخته ها و سفر کردنه و علیرغم همه سختی ها ادامه میده
    • melliiic
    اسطوره تکرار نشدنی ملیکا بکایی...که دختر 20 ساله ایه که تک و تنها داره آمریکای جنوبی رو میگرده و به بچه ها درس میده
    • nazlihb
    نازلی یه خونواده کوچیک 4 نفره داره که پر از حس خوب و آرامشن
    • azajoon
    آزاده از سوئد...فارغ التحصیل داروسازی و دانشجو دکترای نوروساینس... ازش یاد گرفتم که تو زندگی قوی و محکم باشم و در هر شرایطی پیش برم
    • elenacardone
    همسر گرنت کاردون که بالا معرفی کردمش...یه زن قوی و با اعتماد به نفس
    • healthydietflora
    فلورا از سیدنی...یه پیج خفن با چالش های سلامتی و راهنمایی برای غذاهای رژیمی و کاهش وزن و اینا


    این قسمت از فضای مجازی برای من فوق العاده مفید بوده...به اندازه خودم از هر باغی خوشه ای چیدم خلاصه!
    شما چه پیج های مفیدی میشناسید که براتون مفید بوده حالا تو هر زمینه ای؟؟

    خوش و خرم باشید


    جمعه 11 آبان 1397
    آخرین ویرایش: جمعه 11 آبان 1397 08:30 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife دوشنبه 23 مهر 1397 09:49 ب.ظ نظرات ()
    سلام وبلاگ عزیزم و خواننده های عزیزتر
    حس میکنم اینجا نمک گیرم کرده! هرچی بخوام نیام و اینا نمیشه! بازم دلم اینجاست...با نوشتن روحم آروم و قرار میگیره

    خب از مهرمون بگیم...این ماه بخش پوست بودم...یه بخش rest به تمام معنی! بدون هیج استرسی اعم از شرح حال برای راند و درمونگاه و ...
    هر روز سعی کردم خودمو به چالش بکشم... یادمه قبلا ها هرکار بقیه بچه ها میکردن منم دنباله رو شون بودم...حتی اگه وقتشون رو به حرف و بطالت میگذروندن!
    اما این ماه شروع کردم کم کم خودم رو جمع و جور کردن...مگه من باید دنباله رو بقیه باشم? من باید کار درست رو انجام بدم!
    معمولا اول صبح قبل مورنینگا می نشستیم و چرت و پرت میگفتیم ولی این ماه دیگه هر روز بلند میشدم و میرفتم مریض های بخش رو می دیدم...
    یادمه یه خانم مسن با کهیر بستری بود که خیلی از دانشجو ها بدش میومد! بچه ها میخواستم برن ببیننش کلی دعواشون کرده بود...اولش ترسیدم برم شرح حال بگیرم بعد گفتم اتفاقا همین مریض کسیه که شرح حال گرفتن و معاینه ش ارزش داره! رفتم و با هر ضرب و زوری بود راضیش کردم کهیرهای پوستشو نشونم بده! خیلی لحظه غرور انگیزیه! لحظه ای که به خودت میگی بابا ای ول! دمت گرم!
    این مدت تو درس خوندنم خیلی بهتر شدم...ولی قدم به قدم...دیدم تو خونه تمرکز کافی رو ندارم...ظهر ها تو کتابخونه بیمارستان می موندم و تا 5-6 میخوندم و بعد می رفتم خونه با رضایت از خودم :)
    بودن روزایی که درس نخوندم اصلا...حالم بد بود...خسته بودم...دلم گرفته بود...
    ولی هر صبح و شب هدفهامو نگاه می کردم و میگفتم برو جلو زهره...ااگه امروز نشد ناامید نشو...فردا روز قشنگ تریه عزیز دلم
    و اما مهر مهربون داره تموم میشه...میتونستم بهتر باشم میدونم...ولی خوشحالم که هر روز سعی کردم بهتر از دیروز بشم...
    از مهر شما چخبر?

    پ.ن.1.بشدت خسته ام! اما بازم میرم پشت اون میز کوفتی و بقیه درسهامو میخونم...تا امتحان پره فقط 5 ماه وقته و باید تو این مدت نیمچه دانش طبابتم رو جمع و جور کنم...چاره ای نیست...دو سال دیگه وقتی مهر پزشکی عمومی رو بهم دادن نسبت به تک تک آدمهایی که برای سلامتی شون میان پیش من مسئولم...شاید اون موقع اشتباه کنم...ولی ترجیح میدم اون اشتباه از کم سوادی و درس نخوندنم نباشه:)
    پ.ن.2. میخوام به زودی یه پست درمورد لیست صفحه های اینستاگرام و یوتیوب مورد علاقه ام بذارم،و البته یه پست درمورد عشق و رابطه دونفره...ایشالا مثل بقیه برنامه هام عملی شدنش به صدسال آینده موکول نشه
    پ.ن.3. بیرانوند تونست گل رونالدو رو بگیره!! چرا ما نتونیم به رویاهامون برسیم

    23 مهر 1397

    آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 10:12 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife جمعه 23 شهریور 1397 09:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خدمت دوستان مجازی گل! عصر زیبای جمعه تون بخیر

    کلی موضوع برا نوشتن تو سرم داره میچرخه از اینستاگرام،یوتیوب،این روزها،خودم،محرم و... اما تصمیم گرفتم از نویسنده ای بگم براتون که این روزا حسابی دید منو نسبت به رابطه عاطفی عوض کرده...
    نمیدونم متاهلین یا مجرد یا مثل من در آستانه ازدواج!
    چند وقت پیش این کتابو تو کتابخونه دیدم و تصمیم گرفتم بخونمش...باید بگم فوق العاااده بود!
    من یکی دو بار مشاور رفتم اما هیچ کس مثل باربارا دی آنجلیس تو کتاب "رازهای درباره عشق ورزیدن" برام مسئله عشق رو باز نکرده بود...انگار داشت حرف دل خودمو میگفت و راه حلهای عملی فوق العاده ای می داد!
    خیلی وقتها از رابطه تون خسته ای و نمی دونی چرا...چون از احساست بهش نگفتی...باربارا ریز به ریز میگه ای احساسات چی اند،باید بگی یا نه،چجوری بگی اصلا!
    وقتی میخوندم از لحظه لحظه ش لذت بردم نمی دونم چجوری یه نفر اینقدر میتونه تو رابطه استاد باشه و ریزه کاری ها رو بدونه و راهکار بده! اگه ایران بود و حق مشاوره ش 2 میلیونم بود به در  و دیوار میزدم و پول جور می کردم میرفتم پیشش قطعا!
    الانم دارم کتاب دومم ازش رو میخونم "آیا تو آن نیمه گمشده ام  هستی؟"...از اون فوق العاده تره!!!

    یوقتایی به خودم میگم اگه قبل از آشنایی مون این کتاب رو خونده بودم چقدررر بهتر بود...خیلی جاها خیلی اشتباها رو نمی کردیم و بهتر همدیگه رو درک می کردیم...
    حتی اگه تا آخر عمرت قصد ازدواج نداری این کتابو بخون دوست من...روح تو جلا میده...هیچ کس نمی دونه کی عشق سراغش میاد!


    *راستی اولین اجرام رو توی کلاس روی صحنه بردم!...از ترس مرردم و زرت و زورت یادم میرفت و از روی متن نگاه می کردم...با همه ی اشکالام استاد و بچه ها عاااشق اجرام شدن و کلییی تشویقم کردن

    *درسم میخووونم بععلههه! این روزا DVD های دکتر گرجی داخلی رو گوش میدم عاالییین...مخصوصا برای منی که تو بخش داخلی هیچی نفهمیدم درست!...آیا میدونستین من اسفند پره دارممم

    *چقدر نوشتن دلنشینه!

    *توصیه میکنم لینک زیر یه نگاهی بندازن:
    http://www.1pezeshk.com/archives/2018/09/practice-makes-you-perfect.html


    روزتون خوش
    پنج شنبه شب 23 شهریور 1397

    آخرین ویرایش: جمعه 23 شهریور 1397 09:40 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife جمعه 16 شهریور 1397 07:30 ب.ظ نظرات ()
    سلامی مجدد به گرمی تابستون

    عجب تابستون داغی شد خدایی!!! واقعا هیچ وقت تصوری از دلار 15 هزار تومنی تو زندگیم نداشتم!
    البته بعد این همه مدت نیومدم که پست اقتصادی بذارم دوستان نگران نباشید
    چند وقت پیش یه ویدئو دیدم از گرنت کاردون که از اهمیت پول میگفت...به قول خودش ما روی سیاره ای زندگی می کنیم که دو تا قانون ثابت برای حیات داره...اول جاذبه بعدیش پول!

    تا چند وقت پیش تو دنیای پول و اقتصاد غرق شده بودم! اینقدر که حرص می خوردم چرا من پول ندارم و فلانی و چنانی داره و به راههای پول درآوردن فکر می کردم و کتابهاشو میخوندم و...
    اما چند روزیه خودمو آزاد کردم از این فضا!
    میدونی زندگی خیلی کوتاه تر از اونه که با فکر کردن به نداشته هات لحظه لحظه شو بسوزونی...مهم اینه تا میتونی تلاش کنی و از تلاشت لذت ببری و بقیه شو بسپاری به خدا...
    بالاخره یه روزی پولدارم میشی و به چیزای دیگه هم میرسی...اما این روزای بی پولی برنمیگردن تا زندگی شون کنی!
    راستش تلنگر واقعی رو وقتی خوردم که عکسی رو دیدم...دو تا قرص داری..اگه قرمز رو بخوری برمیگردی به 10 سالگیت با دانش و تجربه امروزت...اگه آبی رو بخوری میری به 45 سالگیت با 50 میلیارد تومن پول...کدوم رو انتتخاب میکنی؟

    واقعا کدوم؟؟
    .
    از ته دلم خواستم قرص قرمز رو بخورم...کیف و خوشی دوره نوجوونی رو با هیچیییی تو دنیا عوض نمی کنم...اون موقع قدرشو ندونستم...روزای طلایی شادی که منتظر تموم شدنشون بودم...من بچه پردردسر و ماجراجویی نبودم...آسته میرفتم و برمیگشتم و سرم تو کتاب بود...اما تک تک لحظات دبیرستان کیف می کردم و شاد بودم...خیلی چیزا نداشتم ولی بازم شاد بودم...کاش بتونم اون شادی رو برگردونم به زندگیم...کاش بتونم یبار دیگه بی خیال دنیا و همه غم و غصه ها بشم و از لحظه هام لذت ببرم



    * دو هفته آینده بیکارم و میخوام داخلی ها رو بخونم و خلاصه کنم...6تا کتاب و 14 روز...میتونم بنظرتون؟

    *مائده عزیز که گفته بودی از بیمارستان بگم...تا اول مهر اندر تعطیلاتم و نیستم متاسفانه... اما می نویسم از اتفاقات خوشایند و ناخوشایندش...ممنونم از توجهت

    *میرم که لذت ببرم از همین نفسی که میاد و میره...از همین لحظاتی که در گذره و ازش غافلم... زندگی  تون شاد

    جمعه 16شهریور 1397


    آخرین ویرایش: جمعه 16 شهریور 1397 08:18 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife پنجشنبه 18 مرداد 1397 11:48 ب.ظ نظرات ()
    یه سلام خندوانه ای به خواننده های عزیز وبلاگم!

    گفتم خندوانه ای چون همین الان بیخ گوش اینجانب تلویزیون داره خندوانه، استنداپ متین رو نشون میده...نمی دونم چرا میبینمش یاد جاستین بیبر میفتم!!!

    خب از عشق جدیدمون بگیم! به قول بزرگان هنر اجرا!
    تو کلاس میشینی استاد از ویژگی های یه مجری خوب میگه و میگه و میگه...تو هم میگی خب اینو که دارم، اینو کم کم یاد میگیرم، اینم خوراک منه اصلا...بابا اصلا من مجری به دنیا اومدم خودم نمی دونستم! تلویزیون اومدم که بترکووونمت!!
    بسی خیال خااام!! 
    دیروز سرچ کردم تو نت که تست مجری گری چطوریه اصلا!
    جاتون خالی بعد دیدن ویدئو هاش گفتممم یااا خدااا!! من یک دهم اینا هم اجرا بلد نیستم که
    ازون افتضاح تر وقتی بود که خواستم برا خواهرم اجرا کنم!!!
    چشمتون روز بد نبینه هیی میزدم زیر خنده!....بعدشم به خودم میگفتم نه خداوکیلییی!!!
    خیلی سخته از پوست خودت در بیای بشی یکی که بینندگان توی خونه خوششون بیاد...
    واقعا برا من که سخته حس کنم دارم ادای یکی دیگه رو درمیارم و خودم نیستم!
    و نکته بعدیش حرف زدنه...صدام خیلی باید قوی و رساتر از این بشه...بیانم هزااار برابر باید بهتر بشه و....

    البته قرار نیست من مجری تلویزیون بشم! ولی قراره از این کلاس یه چی یاد بگیرم که به درد زندگیم بخوره...ایشالا

    شب و روزتون خوش دوستای مجازی من
    روز نوشت به تاریخ پنج شنبه 18 مرداد 1397


    پ.ن.1.ایشالا از فردا کم کمو مطالب کلاسمو میذارم رو وبلاگ شاید به دردتون بخوره
    پ.ن.2. اگه کسی تجربه ای چیزی داره ممنون میشم راهنماییم کنه تو این زمینه!
    پ.ن.3. سوالی که از این ببعد هر روز و هر لحظه باید از خودم بپرسم اینه که...الان من چیکار کنم بهتره؟چجوری بهتر و بهتر بشم؟...و تمرکزمو بذارم رو جزییات زندگیم که می تونم تغییر بدم...شما هم امتحانش کنین خیلی حالتون بهتر میشه!

    آخرین ویرایش: جمعه 19 مرداد 1397 12:12 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife سه شنبه 16 مرداد 1397 09:17 ق.ظ نظرات ()
    سلامی به گرمی مرداد تابستون!

    این روزای من خیلی متفاوت و قشنگ شدن! دوست دارم یخورده براتون بحرفم!
    بعد از 4 ماه از عید بخش سنگین اطفال و عفونی به پایان رسید و حدود یک ماه و نیم تعطیلی دارم که اصلا باورش برام سخته!!
    روزی که رشته پزشکی رو انتخاب می کردم هیچ وقت فکرنمی کرم تا این حد به جنون برسم گاهی ااوقات!...عزیزانی که انتخاب رشته می کنند خواهشا تا ته همه چیزو ببینند و مثل من با چشم بسته نیان تو میدون!
    اینکه میگن پزشکی کار هر کسی نیست واقعا راست میگن... باید خیلی خیلیییی از خودت و زندگیت بگذری...همانند یک موجود نجیب درس بخونی و به سرعت نووور یاد بگیری و تا میتونی مریض ببینی و بیخیال بیرون رفتن و خوش گذروندن و مهمونی هات بشی و البته یجوری مهارتهای ارتباطی رو هم یاد بگیری!!!
    نمی خوام گله و شکایت کنم...هنوزم اگه برگردم عقب پزشکی رو انتخاب می کنم...هنوزم عاشقشم متاسفانه

    و اما اتفاق بامزه ای که افتاد برام...یه روز عصر مادر گرام اومد تو اتاق و گفت زهره بلند شو کلاس گویندگی داری ساعت 5! 
    من اینجوری بودم !!! آخه من؟؟؟گویندگی؟؟چه شباهتی داریم ما؟؟؟
    گویا صبحش رفته بود داداش کوچیکم رو ثبت نام کنه خجالتش بریزه، دیگه اونجا تصمیم گرفته اسم منم بنویسه خودجوش!!!
    منم همینجوری بیکار و بی حوصله بودم گفتم برم یکم حال و هوام عوض بشه...
    وقتی رفتم بعد جلسه اول اصلا به طرز عجیبی عاااشق مجری گری شدم! یجورای همه ی علاقه های من که تو پزشکی نبود تو مجری گری بود!
    کتاب خوندن....حرف زدن...نوشتن...تعامل با آدمها...و...و...و...
    انگار گمشده ای داری که پیدا کردیش! این دقیقا حس من بود و هست
    البته میشه هم اسمشو گذاشت جوگیری...که کاملا طبیعیه!
    و عملکرد من تو این دوره نشون میده با خودم چند چندم و چیکارم...فعلا که مجری شدن رفته تو لیست اهدافم
    برام دعا کنید

    روزنوشت به تاریخ سه شنبه 16 مرداد 97

    پ.ن. دوستای خوبم هیچ وقت از زندگی نامید نشین و با قدرت ادامه بدین...همیشه یه نوری ته تونل تاریک هست...فقط جلو برین!
    پ.ن.2. پیشنهاد می کنم تو سایت بیشتر از یک نفر ثبت نام کنید و دوره نیلوفر مردابش رو گوش بدین...فووق العاااده س و به شدت مرهم روحمونه برای این روزای سخت





    آخرین ویرایش: سه شنبه 16 مرداد 1397 10:41 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife جمعه 15 تیر 1397 08:07 ب.ظ نظرات ()
    سلام زندگی

    نمی دونم چی هستی
    یه جریان همیشگی تو وجود من 
    یا یه دریای پرتلاطم 
    که مدام باید توش دست و پا بزنم

    هر روز منو به چالش میکشی
    هر روز یه درس جدید
    هر روز یه امتحان جدید

    اگه جایی رو یاد نگیرم
    برمیگردونی نو همون جا
    همه چی رو تکرار میکنی 
    از اول...دوباره و دوباره...
    فهمیدی؟ نه؟ از اول!

    و حالا میخوام به جای جنگیدن 
    و قلای بیهوده با تو
    باهات همراه بشم
    هم جریان
    هم راه
    هم آوا

    دستمو بگیر تا با هم این سفرو بریم
    خسته تر از اونم که بتونم
    تنهایی تمومش کنم


    آخرین ویرایش: جمعه 15 تیر 1397 08:13 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife پنجشنبه 17 خرداد 1397 10:31 ب.ظ نظرات ()
    یه شبایی هم هست خسته و ناامیدی...
    از هم چی... از همه جا...
    میشینی کنار خودت
    دستتو میگیری
    قلب تو نوازش میکنی
    خودتو دلداری میدی...
    کم کم آروم میشی
    کم کم جون میگیری

    ماها آدم آهنی نیستیم
    خسته میشیم...نفس کم میاریم
    عیب نداره
    وایستا و یه نفسی تازه کن...
    با قلبت حرف بزن...اون همیشه کنارت میمونه
    همیشه راه درست رو نشونت میده
    آروم که شدی برگردد به میدون
    دوباره شروع کن و بجنگ

    زندگی جریان داره زهره...
    نذار ناامیدی فلجت کنه
    یه روز این سفر به آخر میرسه
    جوری زندگی کن که اون روز حسرتی نخوری عزیزم
    من همیشه کنارتم

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 خرداد 1397 10:50 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife چهارشنبه 2 خرداد 1397 09:33 ب.ظ نظرات ()
    این روزها بعد از دو تا امتحان سنگین اطفال و قلب که حسابی شیره وجودمو مکیدن! وارد ماه رمضون شدم و سیکل خواب و بیداریم به شدت بهم خورده و دعا دعا می کنم بتونم بعد افطار یکی دو ساعتی درس بخونم! (غرغروونه)
    خلاصه اینکه اگه راهی میشناسین که بشه ماه رمضون درس خوند بمن هم بگین...قربونتون


    یکی از رویاهام اینه که یه روز دختردار بشم و دخترمو جوری تربیت کنم که بهترین خودش باشه...
    دختر عزیز من...قهرمان زندگی خودش باشه...
    دلم میخواد قوی ترین باشه...محکم ترین و با اعتماد به نفس ترین...
    نترسه ، نلرزه از هیچی...از هیچ کس...
    بهش بگم دخترم...عزیزکم...نازنینم...من همیشه کنارتم و پشتتم...
    از هیچی نترس...برو دنبال رویاهات...برو نگران هیچی هم نباش...
    کمکش کنم به آرزوهاش برسه...نه اینکه آرزوهاشو قیچی کنم...
    ایشالا که بتونم...ایشالا که بتونه...

    شما ارزشمندید هرجا که باشید و هرکاری که بکنید
    به صداهای مزخرف گوش ندید که تو این جامعه مردسالار دارن خسته و خسته ترتون میکنن...
    به این فکر کنید شاید یه روز دختر دار شدید...شاید یه روز وصله تن تون خواست پاشو بذاره تو این جامعه گل و بلبل...
    امیدوارم اون روز بتونم به دخترم بگم...عزیزکم من همه تلاشمو کردم اینجا رو جای قشنگتری کنم برات...برو و زندگی کن...آزاد و رها...

    پ.ن.1.خوشحالی یعنی وقتی تو گوگل سرچ کنی "یک پنجره به این زندگی" و وبلاگ خودت رو اولین رتبه ببینی!!! یعنی به حد ذوق مرگی می رسی!!!
    پ.ن.2.التماس دعا
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 خرداد 1397 10:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 02:46 ب.ظ نظرات ()
    یکی از دلایلی که اینجا رو خیلیییی دوست دارم اینه که میتونم حرفمو بزنم بدون اینکه هییچ ترس و حس بدی پشتش باشه...
    میتونم خودم باشم و از خودم بگم...
    میتونم وبلاگ و نوشته های آدمهایی که تقریبا هم فکریم پیدا کنم و بخونم و بگم خدایا شکرت یه نفرم مثل من فکر میکنه!!!
    آخرین ویرایش: سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 03:20 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife جمعه 21 اردیبهشت 1397 07:25 ب.ظ نظرات ()
    دیشب شب خیلی سختی بود برام... ناامیدی داشت بند بند وجودمو می خورد...
    گاهی امیدوار و باانگیزه بودن تو شرایطی که زندگی از چپ و راست بهت سیلی میزنه غیرممکنه!
    استرس مثل نقل و نبات تو زندگی هامونه و بدبیاری پشت بدبیاری میاد سر کشورمون...
    یه خواهشی دارم...
    با پر کردن بقیه خودمونو خالی نکنیم...
    یه حرفی هست برا شما مثل جوکه یا کاملا بی اهمیته... برا مخاطب تون مثل خنجر تو قلبش فرو میره و تیر میکشه...
    خلاصه حواستون جمع کنید به کی...تو چه شرایطی...چی میگین

    درسته دیشبو از دست دادم ولی امروز صبح دوباره چند تا کلیپ انرژی مثبت دیدم...هدف هامو مرور کردم...یه نفس عمیق کشیدم و دوباره شروع کردم!
    یادم میمونه که امید من تنها سرمایه زندگی مه...و بزرگترین سلاحم برای جنگیدن تو زندگی....
    هیچی نباید امیدمو از من بگیره...نه فکرای پوچ و نه حرفای مفت بقیه

    روزتون خوش

    Image result for how got you get hit and keep moving

    آخرین ویرایش: سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 02:45 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3