منوی اصلی
یک پنجره به این زندگی
  • Awindow Tothislife دوشنبه 19 آذر 1397 11:52 ب.ظ نظرات ()
    آذر ماه من در بخش روان پزشکی همی می گذرد!

    باید اعتراف کنم سخت ترین بخشیه که تا الان گذروندم! و قطعا قطعا رشته روان پزشکی نخواهم رفت!
    شاید بخشی از این حسی که دارم مربوط بشه به اینکه دخترم و حساس و اینا ولی کدوم پسریه که با اطمینان بگه دیدن این مریضها تاثیری روش نذاشتن؟؟
    قبل اومدن به بخش روان همش از بچه ها می شنیدم که کلیی می خندین درمونگاه روان و خوش میگذره! اما اینا ظاهر کاره!
    وقتی یه بیمار اسکیزوفرنی برات تعریف میکنه که با خدا حرف میزنه و نائب امام زمونه و هرچیییی هم گناه کنه بازم میره بهشت و و... اولش تو دلت ممکنه بخندی به حرفهاش ولی یه آگاهی میاد سراغت که این آدم بیماره! و این حرفهاییی که میزنه بیماریه! و اون خنده تبدیل میشه به تلخی تو دلت...
    وقتی یه خانم میانسال از اتفاقات زندگیش برامون گفت که ختم شده به این افسردگیی شدید اشک تو چشام جمع شده بود و کم مونده بود بغلش کنم بگم تو رو خدا غصه نخور فدای سرت اصلا درست میشه همه چی!!!
    وقتی بچه بود و 9 ساله مادرش خودکشی میکنه و ان تو خونه با 8 تا برادر و پدرش تنها میشه که یادش نمیاد زمانی بوده باشه که بدنش سیاه و کبود نشده باشه! تو سن کم (17 سالگی) به زور ازدواج میکنه...اوایل بچه دار نمیشده و تا 8 سال سر این قضیه هم از شوهرش کتک میخورده! و بچه اولش هم فوت میشه...هر کدوم از این اتفاقا یه آدمو میتونه از پا دربیاره چه برسه به همه ش کنار هم!

    و بیمارهایی که فوق العاده دیدنشون سخت بود ترنس ها بودن...پسری که روحش دختر بود...موهاشو رنگ می کرد و لاک میزد و صداش نازک و پر ادا بود! تمام مشاوره هاشو رفته و از دادگاه مجوز جراحی رو گرفته ولی دم آخر خانواده ش رضایت ندادن...یا دختری که روحش مرد بود...تمام وجودش بغض و غصه بود! میگفت نمی دونین چقدر سخته...وقتی تو جمع پسرام نگرانی و ترس دارم که اگه بفهمن دخترم چی؟ و وقتی تو جمع دخترا باشم نمی تونم تحمل کنم منو دختر ببینن!
    و جالبخ بدونین حتی بعد از عمل جراحی هم بسیارییی از اونها رضایت از جنسیت و اوضاع شون ندارن چه برسه به اینکه خانواده هم طرد شون کنه...

    اووووف!
    اگه بگم تو این یه ماه به اندازه کل استاجریم فشار روانی تحمل کردم دروغ نگفتم!
    به نظرم سخت ترین فشار روحی روانی بخش ها اول مال روانپزشکیه و بعد اطفال! هیچی سخت تر از دیدن یه بچه مریض روی تخت نیست!

    مراقب سلامتی تون باشین لطفا دوستای وبلاگی خودم...خیلی ممنون که به درد و دل های زهره در دوران افول خورشید استاجری گوش جان سپردید!
    روز و روزگارتون خوش

    دوشنبه 19 آذر 1397
    آخرین ویرایش: سه شنبه 20 آذر 1397 12:10 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife جمعه 23 شهریور 1397 09:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خدمت دوستان مجازی گل! عصر زیبای جمعه تون بخیر

    کلی موضوع برا نوشتن تو سرم داره میچرخه از اینستاگرام،یوتیوب،این روزها،خودم،محرم و... اما تصمیم گرفتم از نویسنده ای بگم براتون که این روزا حسابی دید منو نسبت به رابطه عاطفی عوض کرده...
    نمیدونم متاهلین یا مجرد یا مثل من در آستانه ازدواج!
    چند وقت پیش این کتابو تو کتابخونه دیدم و تصمیم گرفتم بخونمش...باید بگم فوق العاااده بود!
    من یکی دو بار مشاور رفتم اما هیچ کس مثل باربارا دی آنجلیس تو کتاب "رازهای درباره عشق ورزیدن" برام مسئله عشق رو باز نکرده بود...انگار داشت حرف دل خودمو میگفت و راه حلهای عملی فوق العاده ای می داد!
    خیلی وقتها از رابطه تون خسته ای و نمی دونی چرا...چون از احساست بهش نگفتی...باربارا ریز به ریز میگه ای احساسات چی اند،باید بگی یا نه،چجوری بگی اصلا!
    وقتی میخوندم از لحظه لحظه ش لذت بردم نمی دونم چجوری یه نفر اینقدر میتونه تو رابطه استاد باشه و ریزه کاری ها رو بدونه و راهکار بده! اگه ایران بود و حق مشاوره ش 2 میلیونم بود به در  و دیوار میزدم و پول جور می کردم میرفتم پیشش قطعا!
    الانم دارم کتاب دومم ازش رو میخونم "آیا تو آن نیمه گمشده ام  هستی؟"...از اون فوق العاده تره!!!

    یوقتایی به خودم میگم اگه قبل از آشنایی مون این کتاب رو خونده بودم چقدررر بهتر بود...خیلی جاها خیلی اشتباها رو نمی کردیم و بهتر همدیگه رو درک می کردیم...
    حتی اگه تا آخر عمرت قصد ازدواج نداری این کتابو بخون دوست من...روح تو جلا میده...هیچ کس نمی دونه کی عشق سراغش میاد!


    *راستی اولین اجرام رو توی کلاس روی صحنه بردم!...از ترس مرردم و زرت و زورت یادم میرفت و از روی متن نگاه می کردم...با همه ی اشکالام استاد و بچه ها عاااشق اجرام شدن و کلییی تشویقم کردن

    *درسم میخووونم بععلههه! این روزا DVD های دکتر گرجی داخلی رو گوش میدم عاالییین...مخصوصا برای منی که تو بخش داخلی هیچی نفهمیدم درست!...آیا میدونستین من اسفند پره دارممم

    *چقدر نوشتن دلنشینه!

    *توصیه میکنم لینک زیر یه نگاهی بندازن:
    http://www.1pezeshk.com/archives/2018/09/practice-makes-you-perfect.html


    روزتون خوش
    پنج شنبه شب 23 شهریور 1397

    آخرین ویرایش: جمعه 23 شهریور 1397 09:40 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife جمعه 16 شهریور 1397 07:30 ب.ظ نظرات ()
    سلامی مجدد به گرمی تابستون

    عجب تابستون داغی شد خدایی!!! واقعا هیچ وقت تصوری از دلار 15 هزار تومنی تو زندگیم نداشتم!
    البته بعد این همه مدت نیومدم که پست اقتصادی بذارم دوستان نگران نباشید
    چند وقت پیش یه ویدئو دیدم از گرنت کاردون که از اهمیت پول میگفت...به قول خودش ما روی سیاره ای زندگی می کنیم که دو تا قانون ثابت برای حیات داره...اول جاذبه بعدیش پول!

    تا چند وقت پیش تو دنیای پول و اقتصاد غرق شده بودم! اینقدر که حرص می خوردم چرا من پول ندارم و فلانی و چنانی داره و به راههای پول درآوردن فکر می کردم و کتابهاشو میخوندم و...
    اما چند روزیه خودمو آزاد کردم از این فضا!
    میدونی زندگی خیلی کوتاه تر از اونه که با فکر کردن به نداشته هات لحظه لحظه شو بسوزونی...مهم اینه تا میتونی تلاش کنی و از تلاشت لذت ببری و بقیه شو بسپاری به خدا...
    بالاخره یه روزی پولدارم میشی و به چیزای دیگه هم میرسی...اما این روزای بی پولی برنمیگردن تا زندگی شون کنی!
    راستش تلنگر واقعی رو وقتی خوردم که عکسی رو دیدم...دو تا قرص داری..اگه قرمز رو بخوری برمیگردی به 10 سالگیت با دانش و تجربه امروزت...اگه آبی رو بخوری میری به 45 سالگیت با 50 میلیارد تومن پول...کدوم رو انتتخاب میکنی؟

    واقعا کدوم؟؟
    .
    از ته دلم خواستم قرص قرمز رو بخورم...کیف و خوشی دوره نوجوونی رو با هیچیییی تو دنیا عوض نمی کنم...اون موقع قدرشو ندونستم...روزای طلایی شادی که منتظر تموم شدنشون بودم...من بچه پردردسر و ماجراجویی نبودم...آسته میرفتم و برمیگشتم و سرم تو کتاب بود...اما تک تک لحظات دبیرستان کیف می کردم و شاد بودم...خیلی چیزا نداشتم ولی بازم شاد بودم...کاش بتونم اون شادی رو برگردونم به زندگیم...کاش بتونم یبار دیگه بی خیال دنیا و همه غم و غصه ها بشم و از لحظه هام لذت ببرم



    * دو هفته آینده بیکارم و میخوام داخلی ها رو بخونم و خلاصه کنم...6تا کتاب و 14 روز...میتونم بنظرتون؟

    *مائده عزیز که گفته بودی از بیمارستان بگم...تا اول مهر اندر تعطیلاتم و نیستم متاسفانه... اما می نویسم از اتفاقات خوشایند و ناخوشایندش...ممنونم از توجهت

    *میرم که لذت ببرم از همین نفسی که میاد و میره...از همین لحظاتی که در گذره و ازش غافلم... زندگی  تون شاد

    جمعه 16شهریور 1397


    آخرین ویرایش: جمعه 16 شهریور 1397 08:18 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife سه شنبه 16 مرداد 1397 09:17 ق.ظ نظرات ()
    سلامی به گرمی مرداد تابستون!

    این روزای من خیلی متفاوت و قشنگ شدن! دوست دارم یخورده براتون بحرفم!
    بعد از 4 ماه از عید بخش سنگین اطفال و عفونی به پایان رسید و حدود یک ماه و نیم تعطیلی دارم که اصلا باورش برام سخته!!
    روزی که رشته پزشکی رو انتخاب می کردم هیچ وقت فکرنمی کرم تا این حد به جنون برسم گاهی ااوقات!...عزیزانی که انتخاب رشته می کنند خواهشا تا ته همه چیزو ببینند و مثل من با چشم بسته نیان تو میدون!
    اینکه میگن پزشکی کار هر کسی نیست واقعا راست میگن... باید خیلی خیلیییی از خودت و زندگیت بگذری...همانند یک موجود نجیب درس بخونی و به سرعت نووور یاد بگیری و تا میتونی مریض ببینی و بیخیال بیرون رفتن و خوش گذروندن و مهمونی هات بشی و البته یجوری مهارتهای ارتباطی رو هم یاد بگیری!!!
    نمی خوام گله و شکایت کنم...هنوزم اگه برگردم عقب پزشکی رو انتخاب می کنم...هنوزم عاشقشم متاسفانه

    و اما اتفاق بامزه ای که افتاد برام...یه روز عصر مادر گرام اومد تو اتاق و گفت زهره بلند شو کلاس گویندگی داری ساعت 5! 
    من اینجوری بودم !!! آخه من؟؟؟گویندگی؟؟چه شباهتی داریم ما؟؟؟
    گویا صبحش رفته بود داداش کوچیکم رو ثبت نام کنه خجالتش بریزه، دیگه اونجا تصمیم گرفته اسم منم بنویسه خودجوش!!!
    منم همینجوری بیکار و بی حوصله بودم گفتم برم یکم حال و هوام عوض بشه...
    وقتی رفتم بعد جلسه اول اصلا به طرز عجیبی عاااشق مجری گری شدم! یجورای همه ی علاقه های من که تو پزشکی نبود تو مجری گری بود!
    کتاب خوندن....حرف زدن...نوشتن...تعامل با آدمها...و...و...و...
    انگار گمشده ای داری که پیدا کردیش! این دقیقا حس من بود و هست
    البته میشه هم اسمشو گذاشت جوگیری...که کاملا طبیعیه!
    و عملکرد من تو این دوره نشون میده با خودم چند چندم و چیکارم...فعلا که مجری شدن رفته تو لیست اهدافم
    برام دعا کنید

    روزنوشت به تاریخ سه شنبه 16 مرداد 97

    پ.ن. دوستای خوبم هیچ وقت از زندگی نامید نشین و با قدرت ادامه بدین...همیشه یه نوری ته تونل تاریک هست...فقط جلو برین!
    پ.ن.2. پیشنهاد می کنم تو سایت بیشتر از یک نفر ثبت نام کنید و دوره نیلوفر مردابش رو گوش بدین...فووق العاااده س و به شدت مرهم روحمونه برای این روزای سخت





    آخرین ویرایش: سه شنبه 16 مرداد 1397 10:41 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 02:46 ب.ظ نظرات ()
    یکی از دلایلی که اینجا رو خیلیییی دوست دارم اینه که میتونم حرفمو بزنم بدون اینکه هییچ ترس و حس بدی پشتش باشه...
    میتونم خودم باشم و از خودم بگم...
    میتونم وبلاگ و نوشته های آدمهایی که تقریبا هم فکریم پیدا کنم و بخونم و بگم خدایا شکرت یه نفرم مثل من فکر میکنه!!!
    آخرین ویرایش: سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 03:20 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 06:18 ب.ظ نظرات ()
    گاهی وقتها تو زندگی اتفاقای کوچیکی میفته که خیلی بزرگن اگه بهشون دقیق بشی...
    اگه خوب فکر کنی و چشماتو نبندی و رد بشی...
    اگه تو گذر زمان گم نکنی خودتو و اونقدر غرق روزمرگی نشی که زندگی از یادت بره...

    اینجانب دو روزه سرما خوردم...یه رینوویروس ساده!
    ولی چشمتون روز بد نبینه در حد مرگ حالم بد بود!
    نمی دونم چرا و چطوری یه ویروس ساده منو اینجوری انداخت...ولی بد انداخت!
    تو این دو روز مطلقا مهم نبود من کی ام، هدفم تو زندگی چیه، چقدر پول دارم، چه جایگاهی دارم،  برجام چی میشه، ترامپ چی میگه و... و... و...
    فقط از خدا میخواستم دوباره سلامتی مو بدست بیارم... دوباره حالم خوب شه...
    تا حالا فکر کردین ارزش یه بدن صحیح و سالم چنده؟ همین سرپا وایستادن و راه رفتن آرزوی چند هزار تا آدمه؟؟؟
    هزار بارم خداروشکر کنیم کمه...خیلی کم...

    شاید این برای من یه تلنگر بود...که حواسم رو جمع کنم...امروز دانشجو ام دو روز دیگه میشم پزشک...
    مریض هامو عابر بانک نبینم و با دردشون دلم بلرزه...خودمو بذارم جاشون و ببینم چی توقع دارن از من...
    یادم باشه اگه هیچ کس خوبیهامو نبینه خدا که هست...
    هر زحمتی که تو این راه برای یاد گرفتن بکشم ارزشمنده...پس از جون و دل مایه بذارم...

    یادت باشه زهره هیچ وقت وجدان و روح تو نفروش...که هرچقدر هم بگیری کمه

    تنتون سالم....دلتون خوش

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 06:41 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife شنبه 15 اردیبهشت 1397 03:47 ب.ظ نظرات ()
    سلام خدمت زهره 10سال آینده!

    امروز دلم میخواد بنویسم از سختی ها و استرس های امروزم...شاید به نظر گله و شکایت بیاد ولی اینطور نیست! این کار دو تا فایده داره اول اینکه 10 سال دیگه که برگردم و نوشته های وبلاگم رو بخونم یادم میفته از کجا به کجا رسیدم و دوم اینکه یخورده ازاین فاز دپرس الانم در میام!

    روزی که تصمیم گرفتم پزشکی بخونم به معنی واقعی کلمه خام بودم!خام خام ها! تو ذهنم خودمو پروفسور سمیعی و حسابی می دیدم که اومده تا قله های ترقی رو مثل جت طی کنه!

    آخرین ویرایش: شنبه 15 اردیبهشت 1397 04:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 05:47 ب.ظ نظرات ()
    به نام خدای مهربون
    و
    سلامی به گرمی بهار 97

    امروز 9 اردیبهشته...تقریبا یه ماهه نیومدم اینجا حسابی دلم تنگش بود

    این چند وقته نشستم دو دو تا چهارتا کردم با خودم!...متوجه شدم این سبک از ادامه دادن پروژه شادی خیلی برام سخته! اینکه گریچن رابین باشم و مثل اون بنویسم خیلی برام جذاب نیست...من باید زهره باشم...خود خود زهره!
    و برنامه ام برای ادامه وبلاگ امسال اینه که روزنوشت بنویسم و از نکته های کوچیکی که هر روز از زندگی یاد میگیرم بگم براتون..به این امید که نوشته هام هرچند کوچیک به زیباتر شدن زندگی شما و خودم کمک کنه و البته مطالب پزشکی که یاد میگیرم هم کم کم میذارم

    دیروز که هدف های بزرگ بزرگمو!!! مرور می کردم با خودم میگفتم ولی زهره تو این مسیر باید یه سری ارزشها داشته باشی که ازشون کوتاه نیای...وقتایی که خودمو مرور می کنم می بینم یه جاهایی خطا میرم و بی سروصدا عقب میکشم که یعنی من نبودم! ولی بعدش اونقدر حالم بد میشه که نگو...دیگه منم آدمیزادم فرشته نیستم که...اما نمی خوام اینجوری ادامه بدم...
    نشستم و یه ارزش هایی برا خودم نوشتم که تحت هییچ شرایطی ازشون کوتاه نیام :

    1-هیچ وقت دروغ نگویم ،
    تحت هیچ شرایطی ،  حتی اگر شرایط به ضرر من تغییر کند.

    2-  هیچ وقت به هیچ کس آسیب نرسانم ، تحت هیچ شرایطی ، حتی اگر شرایط به نفع من باشد.

    3- خودم باشم و به خودم اعتماد کنم...کاری را انجام دهم که قلبا به درستی آن ایمان دارم .

    4- همان گونه با دیگران رفتار کنم که توقع دارم با من رفتار کنند.

    5- سخت تلاش کنم و همیشه از خودم بپرسم چگونه از زهره دیروز سخت کوش تر باشم.

    6- به کسی تکیه نکنم و امید نداشته باشم و آنقدر قوی باشم که تکیه گاه دیگران شوم.

    7- درد ها ،غصه ها، استرس ها و رنج هایم را با دیگران مطرح نکنم ، خودشان به اندازه خودشان دارند!!! به جای گدایی محبت لحظات به یادماندنی از خودم برایشان خلق کنم.

    8- هرگز غیبت نکنم و تمرکزم را روی زندگی خودم بگذارم.

    9- هیچ کس را جز خودم قضاوت نکنم تحت هیچ شرایطی.

    10-  هرگاه خسته شدم و خواستم دست از تلاش بردارم دو برابر کار کنم.

    11- عاشق خدا، خودم و افراد مهم زندگیم باشم.


    میدونم حس میکنید یه کم لوس و شعار گونه اند!! ولی به تک تک اینا رسیدم تو زندگیم...اینا ارزشهایی اند که بایدد حواسم بهشون باشه...شاید ارزشهای شما فرق دارن


    خب امروز دیگه خیلی پرحرفی کردم! بریم به ادامه درس و برس مون برسیم

    منتظر پست های زندگی فوق هیجانی من باشید

    9 اردیبهشت 97

    آخرین ویرایش: یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 06:31 ب.ظ
    ارسال دیدگاه