منوی اصلی
یک پنجره به این زندگی
  • Awindow Tothislife چهارشنبه 30 آبان 1397 09:47 ق.ظ نظرات ()
    یه سلام به زیبایی پاییز دوست داشتنی خدمت شما دوست عزیزی که این مطلب رو میخونی

    تا حالا شده هم بترسی و هم لذت ببری؟
    چه ترکیب احساسی عجیبیه!
    امروز 30 آبانه...یعنی به همین سرعت 8 ماه از سال 97 من گذشت...و فقط 4 ما فرصت دارم که از این سال سرنوشت سازم استفاده کنم!
    البته برای من که دانشجوی پزشکی ام همیشه آخر ماه مصادف بوده با امتحان پایان بخش از آموخته هام...کاش هر ماه که تموم میشد یه ارزیابی هم از خودم میکردم که به جز درس تو کدوم زمینه از زندگیم جلو رفتم؟؟
    شاید اگه اینجوری به روزهام نگاه میکردم الان هزار درجه متفاوت تر بودم!
    خب به قولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست!


    آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 آبان 1397 10:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife جمعه 23 شهریور 1397 09:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خدمت دوستان مجازی گل! عصر زیبای جمعه تون بخیر

    کلی موضوع برا نوشتن تو سرم داره میچرخه از اینستاگرام،یوتیوب،این روزها،خودم،محرم و... اما تصمیم گرفتم از نویسنده ای بگم براتون که این روزا حسابی دید منو نسبت به رابطه عاطفی عوض کرده...
    نمیدونم متاهلین یا مجرد یا مثل من در آستانه ازدواج!
    چند وقت پیش این کتابو تو کتابخونه دیدم و تصمیم گرفتم بخونمش...باید بگم فوق العاااده بود!
    من یکی دو بار مشاور رفتم اما هیچ کس مثل باربارا دی آنجلیس تو کتاب "رازهای درباره عشق ورزیدن" برام مسئله عشق رو باز نکرده بود...انگار داشت حرف دل خودمو میگفت و راه حلهای عملی فوق العاده ای می داد!
    خیلی وقتها از رابطه تون خسته ای و نمی دونی چرا...چون از احساست بهش نگفتی...باربارا ریز به ریز میگه ای احساسات چی اند،باید بگی یا نه،چجوری بگی اصلا!
    وقتی میخوندم از لحظه لحظه ش لذت بردم نمی دونم چجوری یه نفر اینقدر میتونه تو رابطه استاد باشه و ریزه کاری ها رو بدونه و راهکار بده! اگه ایران بود و حق مشاوره ش 2 میلیونم بود به در  و دیوار میزدم و پول جور می کردم میرفتم پیشش قطعا!
    الانم دارم کتاب دومم ازش رو میخونم "آیا تو آن نیمه گمشده ام  هستی؟"...از اون فوق العاده تره!!!

    یوقتایی به خودم میگم اگه قبل از آشنایی مون این کتاب رو خونده بودم چقدررر بهتر بود...خیلی جاها خیلی اشتباها رو نمی کردیم و بهتر همدیگه رو درک می کردیم...
    حتی اگه تا آخر عمرت قصد ازدواج نداری این کتابو بخون دوست من...روح تو جلا میده...هیچ کس نمی دونه کی عشق سراغش میاد!


    *راستی اولین اجرام رو توی کلاس روی صحنه بردم!...از ترس مرردم و زرت و زورت یادم میرفت و از روی متن نگاه می کردم...با همه ی اشکالام استاد و بچه ها عاااشق اجرام شدن و کلییی تشویقم کردن

    *درسم میخووونم بععلههه! این روزا DVD های دکتر گرجی داخلی رو گوش میدم عاالییین...مخصوصا برای منی که تو بخش داخلی هیچی نفهمیدم درست!...آیا میدونستین من اسفند پره دارممم

    *چقدر نوشتن دلنشینه!

    *توصیه میکنم لینک زیر یه نگاهی بندازن:
    http://www.1pezeshk.com/archives/2018/09/practice-makes-you-perfect.html


    روزتون خوش
    پنج شنبه شب 23 شهریور 1397

    آخرین ویرایش: جمعه 23 شهریور 1397 09:40 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife پنجشنبه 18 مرداد 1397 11:48 ب.ظ نظرات ()
    یه سلام خندوانه ای به خواننده های عزیز وبلاگم!

    گفتم خندوانه ای چون همین الان بیخ گوش اینجانب تلویزیون داره خندوانه، استنداپ متین رو نشون میده...نمی دونم چرا میبینمش یاد جاستین بیبر میفتم!!!

    خب از عشق جدیدمون بگیم! به قول بزرگان هنر اجرا!
    تو کلاس میشینی استاد از ویژگی های یه مجری خوب میگه و میگه و میگه...تو هم میگی خب اینو که دارم، اینو کم کم یاد میگیرم، اینم خوراک منه اصلا...بابا اصلا من مجری به دنیا اومدم خودم نمی دونستم! تلویزیون اومدم که بترکووونمت!!
    بسی خیال خااام!! 
    دیروز سرچ کردم تو نت که تست مجری گری چطوریه اصلا!
    جاتون خالی بعد دیدن ویدئو هاش گفتممم یااا خدااا!! من یک دهم اینا هم اجرا بلد نیستم که
    ازون افتضاح تر وقتی بود که خواستم برا خواهرم اجرا کنم!!!
    چشمتون روز بد نبینه هیی میزدم زیر خنده!....بعدشم به خودم میگفتم نه خداوکیلییی!!!
    خیلی سخته از پوست خودت در بیای بشی یکی که بینندگان توی خونه خوششون بیاد...
    واقعا برا من که سخته حس کنم دارم ادای یکی دیگه رو درمیارم و خودم نیستم!
    و نکته بعدیش حرف زدنه...صدام خیلی باید قوی و رساتر از این بشه...بیانم هزااار برابر باید بهتر بشه و....

    البته قرار نیست من مجری تلویزیون بشم! ولی قراره از این کلاس یه چی یاد بگیرم که به درد زندگیم بخوره...ایشالا

    شب و روزتون خوش دوستای مجازی من
    روز نوشت به تاریخ پنج شنبه 18 مرداد 1397


    پ.ن.1.ایشالا از فردا کم کمو مطالب کلاسمو میذارم رو وبلاگ شاید به دردتون بخوره
    پ.ن.2. اگه کسی تجربه ای چیزی داره ممنون میشم راهنماییم کنه تو این زمینه!
    پ.ن.3. سوالی که از این ببعد هر روز و هر لحظه باید از خودم بپرسم اینه که...الان من چیکار کنم بهتره؟چجوری بهتر و بهتر بشم؟...و تمرکزمو بذارم رو جزییات زندگیم که می تونم تغییر بدم...شما هم امتحانش کنین خیلی حالتون بهتر میشه!

    آخرین ویرایش: جمعه 19 مرداد 1397 12:12 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • Awindow Tothislife سه شنبه 16 مرداد 1397 09:17 ق.ظ نظرات ()
    سلامی به گرمی مرداد تابستون!

    این روزای من خیلی متفاوت و قشنگ شدن! دوست دارم یخورده براتون بحرفم!
    بعد از 4 ماه از عید بخش سنگین اطفال و عفونی به پایان رسید و حدود یک ماه و نیم تعطیلی دارم که اصلا باورش برام سخته!!
    روزی که رشته پزشکی رو انتخاب می کردم هیچ وقت فکرنمی کرم تا این حد به جنون برسم گاهی ااوقات!...عزیزانی که انتخاب رشته می کنند خواهشا تا ته همه چیزو ببینند و مثل من با چشم بسته نیان تو میدون!
    اینکه میگن پزشکی کار هر کسی نیست واقعا راست میگن... باید خیلی خیلیییی از خودت و زندگیت بگذری...همانند یک موجود نجیب درس بخونی و به سرعت نووور یاد بگیری و تا میتونی مریض ببینی و بیخیال بیرون رفتن و خوش گذروندن و مهمونی هات بشی و البته یجوری مهارتهای ارتباطی رو هم یاد بگیری!!!
    نمی خوام گله و شکایت کنم...هنوزم اگه برگردم عقب پزشکی رو انتخاب می کنم...هنوزم عاشقشم متاسفانه

    و اما اتفاق بامزه ای که افتاد برام...یه روز عصر مادر گرام اومد تو اتاق و گفت زهره بلند شو کلاس گویندگی داری ساعت 5! 
    من اینجوری بودم !!! آخه من؟؟؟گویندگی؟؟چه شباهتی داریم ما؟؟؟
    گویا صبحش رفته بود داداش کوچیکم رو ثبت نام کنه خجالتش بریزه، دیگه اونجا تصمیم گرفته اسم منم بنویسه خودجوش!!!
    منم همینجوری بیکار و بی حوصله بودم گفتم برم یکم حال و هوام عوض بشه...
    وقتی رفتم بعد جلسه اول اصلا به طرز عجیبی عاااشق مجری گری شدم! یجورای همه ی علاقه های من که تو پزشکی نبود تو مجری گری بود!
    کتاب خوندن....حرف زدن...نوشتن...تعامل با آدمها...و...و...و...
    انگار گمشده ای داری که پیدا کردیش! این دقیقا حس من بود و هست
    البته میشه هم اسمشو گذاشت جوگیری...که کاملا طبیعیه!
    و عملکرد من تو این دوره نشون میده با خودم چند چندم و چیکارم...فعلا که مجری شدن رفته تو لیست اهدافم
    برام دعا کنید

    روزنوشت به تاریخ سه شنبه 16 مرداد 97

    پ.ن. دوستای خوبم هیچ وقت از زندگی نامید نشین و با قدرت ادامه بدین...همیشه یه نوری ته تونل تاریک هست...فقط جلو برین!
    پ.ن.2. پیشنهاد می کنم تو سایت بیشتر از یک نفر ثبت نام کنید و دوره نیلوفر مردابش رو گوش بدین...فووق العاااده س و به شدت مرهم روحمونه برای این روزای سخت





    آخرین ویرایش: سه شنبه 16 مرداد 1397 10:41 ق.ظ
    ارسال دیدگاه